شمس الدين حافظ

183

سفينه حافظ ( فارسى )

بنوش باده صافى بنالهء دف و چنگ * كه بسته‌اند بر ابريشم طرب دل شاد ز دست اگر ننهم جام مى مكن عيبم * كه پاك‌تر به ازينم حريف دست نداد رسيد در غم عشقش بحافظ آنچه رسيد * كه چشم زخم زمانه بعاشقان مرساد [ گر زلف پريشانت در دست صبا افتد ] 18 * شماره مسلسل 160 گر زلف پريشانت در دست صبا افتد * هرجا كه دلى باشد در دام بلا افتد ما كشتى صبر خود در بحر غم افكنديم * تا آخر از اين طوفان هر تخته كجا افتد هركس بتمنائى فال از رخ او گيرند * بر تخته فيروزى تا قرعه كرا افتد گر زلف سياهت را من مشك خطا گفتم * در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد آخر چه زيان افتد سلطان ممالك را * كو را نظرى روزى بر حال گدا افتد آن باده كه دلها را از غم دهد آزادى * پرخون جگر گردد چون دور بما افتد احوال دل حافظ از دست غم هجران * چون عاشق سرگردان كز دوست جدا افتد [ 114 هماى اوج سعادت به دام ما افتد ] 19 شماره مسلسل 161 هماى اوج سعادت به دام ما افتد * اگر ترا گذرى بر مقام ما افتد حباب‌وار براندازم از نشاط كلاه * اگر ز روى تو عكسى بجام ما افتد ببارگاه تو چون باد را نباشد راه * كى اتفاق مجال پيام ما افتد چو جان فداى لبت شد خيال مىبستم * كه قطره‌اى ز زلالش « 1 » بكام ما افتد خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز * كزين شكار فراوان به دام ما افتد ملوك را چو ره خاك‌بوس اين در نيست * كى التفات جواب سلام ما افتد بنا اميدى ازين در مرو بزن فالى * بود كه قرعهء دولت بنام ما افتد شبى كه ماه مراد از افق طلوع كند * بود كه پرتو نورى به بام ما افتد ز خاك كوى تو هرگه كه دم زند حافظ * نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

--> ( 1 ) مقصود از زلال لب - آب صاف و گواراست .