شمس الدين حافظ

184

سفينه حافظ ( فارسى )

[ سرّ سوداى تو اندر سر ما مىگردد ] 20 * شماره مسلسل 162 سرّ سوداى تو اندر سر ما مىگردد * تو ببين در سر شوريده چها مىگردد هر كه دل در خم چوگان سر زلف تو بست * لاجرم « 1 » گوى صفت بىسر و پا مىگردد گرچه بيداد و جفا مىكند آن دلبر ما * همچنان در پى او دل بوفا مىگردد از جفاى فلك و غصه دوران صد بار * بر تنم پيرهن صبر قبا مىگردد « 2 » در نحيفى و نزارى تن بيچارهء من * چون هلاليست كه انگشت نما مىگردد بلبل طبع من از فرقت گلزار رخش * ديرگاهيست كه بىبرگ و نوا مىگردد بهوادارى آن سر و قد لاله‌عذار * بسى آشفته و سرگشته چو ما مىگردد چند گويم مرو اى دل ز پى نفس و هوا * كاين هوائيست كه در عين خطا مىگردد دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم * دردمندست و به اميد دوا مىگردد [ 116 كسى كه حسن خط دوست در نظر دارد ] 21 شماره مسلسل 163 كسى كه حسن خط دوست در نظر دارد * محققست كه او حاصل بصر دارد چو خامه بر خط فرمان او سر طاعت * نهاده‌ايم مگر او بتيغ بردارد كسى بوصل تو چون شمع يافت پروانه * كه زير تيغ تو هر دم سرى دگر دارد بپاىبوس تو دست كسى رسيد كه او * چو آستانه بدين در هميشه سر دارد ز زهد خشك « 3 » ملولم بيار بادهء ناب * كه بوى باده دما غم مدام تر دارد بزد رقيب تو روزى به سينه‌ام تيرى * ز بس‌كه تير غمت سينه بىسپر دارد كسى كه از ره تقوى قدم برون ننهاد * بعزم ميكده اكنون سر سفر دارد ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا * دمى ز وسوسهء عقل بىخبر دارد دل شكستهء حافظ به خاك خواهد برد * چو لاله داغ هوائى كه بر جگر دارد

--> ( 1 ) ناگزير و لاعلاج ( 2 ) « پيرهن قبا گرديدن » يعنى « چاك شدن پيرهن » . ( 3 ) زهد بدون معرفت و بصيرت .