شمس الدين حافظ
151
سفينه حافظ ( فارسى )
منعم از مى مكن اى صوفى صافى كه حكيم * در ازل طينت ما را بمى صاف سرشت صوفى صاف بهشتى نبود هر كه چو من * خرقه در ميكدهها رهن مى ناب نهشت لذت از حور بهشت و لب حوضش نبود * هر كه او دامن دلدار خود از دست بهشت حافظا لطف حق ار با تو عنايت دارد * باش فارغ ز غم دوزخ و شادى بهشت [ 82 آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت ] 84 [ 1 ] شماره مسلسل 110 آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت * آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبين * كس واقف ما نيست كه از ديده چها رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش * آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت دور از رخ تو دمبهدم از گوشهء چشمم * سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت از پاى فتاديم چو آمد غم هجران * از درد بمرديم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش بدعا بازتوانيافت * عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت احرام چه بنديم كه آن قبله نه اينجاست * در سعى چه كوشيم كه از مروه صفا رفت « 1 » دى گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد * هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت « 2 » اى دوست بپرسيدن حافظ قدمى نه * زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت [ 85 شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت ] 85 شماره مسلسل 111 شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت * روى مهپيكر او سير نديديم و برفت گوئى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود * بار بربست و بگردش نرسيديم و برفت بس كه ما فاتحه و حرز « 3 » يمانى خوانديم * وز پيش سورهء اخلاص دميديم و برفت
--> ( 1 ) سعى ميان صفا و مروه كه هريك نام محلى است و از مناسك حج مىباشد كه هفت بار از صفا به مروه و از مروه به صفا بايستى بدوند ، درينجا حافظ كوى جانان را به مروه تشبيه كرده و غرض او از صفا نزهت و روحانگيزيست ( 2 ) از اسلوب شفا و معالجه . ( 3 ) حرز يعنى طلسم و دعا [ 1 ] پاورقى غزل 84 - گويا اين غزل را خواجه درباره شاه ابو اسحاق گفته است .