شمس الدين حافظ
149
سفينه حافظ ( فارسى )
[ 78 ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت ] 80 شماره مسلسل 106 ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت * بشكست عهد و وز غم ما هيچ غم نداشت يا رب مگيرش « 1 » ار چه دل چون كبوترم * افكند و كشت و حرمت صيد حرم نداشت بر من جفا ز بخت بد آمد و گرنه يار * حاشا كه رسم لطف و طريق كرم نداشت با اينهمه هر آنكه نه خوارى كشيد ازو * هرجا كه رفت هيچكسش محترم نداشت ساقى بيار باده و با مدعى بگوى * انكار ما مكن كه چنين جام ، جم نداشت هر راه رو كه ره بحريم درش نبرد * مسكين بريد « 2 » وادى و ره در حرم نداشت خوش وقت رند مست كه دنيا و آخرت * بر باد داد و هيچ غم بيشوكم نداشت حافظ ببر تو گوى فصاحت كه مدعى * هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت « 5 » [ 80 عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزهسرشت ] 81 شماره مسلسل 107 عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزهسرشت * كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش * هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت همهكس طالب يارند چه هشيار چه مست * همه جا خانهء عشقست چه مسجد چه كنشت « 3 » سر تسليم من و خاك در ميكدهها * مدعى گر نكند فهم سخن ، گو سر و خشت « 4 » نااميدم مكن از سابقه لطف ازل * تو چه دانى كه پس پرده كه خوبست و كه زشت نه من از خانه تقوى بدر افتادم و بس * پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل * تو چه دانى قلم صنع بنامت چه نوشت گر نهادت همه اينست زهى نيك نهاد * ور سرشتت همه اينست زهى پاك سرشت باغ فردوس لطيفست و ليكن زنهار * تو غنيمت شمر اين سايهء بيد و لب كشت
--> ( 1 ) بازخواست مكن ( 2 ) طى كرد . ( 3 ) به ضم اول و كسر ثانى و سكون ش و تاى قرشت بمعنى آتشكده است و معبد يهودان ( 4 ) كسى كه فهم سخن نكند سرش را بايستى با خشت كوبيد ( 5 ) در نامه شاه شجاع بسلطان حسين جلاير اين مصرع ديده مىشود .