شمس الدين حافظ

148

سفينه حافظ ( فارسى )

مباش در پى آزار و هر چه خواهى كن * كه در طريقت « 1 » ما غير از اين گناهى نيست عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن * كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست عقاب جور گشادست بال در همه شهر * كمان گوشه‌نشينى و تير آهى نيست چنين كه در همه سو دام راه مىبينم * به از حمايت زلف توام پناهى نيست چو پيش گيرى راهش كنم چه چاره كنم * دل گسسته عنان را كه روبه‌راهى نيست خزينهء دل حافظ بزلف و خال مده * كه كارهاى چنين حدّ هر سياهى نيست [ 77 بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت ] 79 شماره مسلسل 105 بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت * و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌هاى زار داشت گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست * گفت ما را جلوهء معشوق در اين كار داشت يار اگر ننشست با ما نيست جاى اعتراض * پادشاهى كامران بود از گدايان عار داشت عارفى كو سير كرد اندر مقام نيستى * مست شد چون مستى او از عالم اسرار داشت درنمىگيرد نياز و عجز ما با حسن دوست * خرم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت خيز تا بر كلك آن نقاش « 2 » جان افشان كنيم * كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن * شيخ صنعان « 3 » خرقه رهن خانه خمّار داشت وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير * ذكر تسبيح ملك در حلقهء زنّار « 4 » داشت چشم حافظ زير بام قصر آن حورى سرشت * شيوهء جنات تجرى تحتها الانهار « 5 » داشت

--> ( 1 ) طريقت - روش و آئين و شريعت . ( 2 ) غرض خداوندست ( 3 ) شيخ صنعان عابد دير معروف صنعان كه داستان عشق او به دخترك ترسا معروف است ، در پاورقى غزل شماره 15 از الف توضيح مختصرى داده شده است و به آن توضيح بايستى اضافه كرد كه دخترك ترسا از شيخ ، شراب خواست و چون شيخ صاحب و مالك چيزى نبود لذا خرقه خود را نزد مىفروش يا خمار در مقابل يك كوزه شراب گرو گذارد ( 4 ) زنار ، گردن بند يا كمربند داراى صليب مىباشد كه عيسويان به گردن و يا بكمر مىبندند ( 5 ) باغهائى كه رودخانه‌ها زير آنها جريان دارند .