شمس الدين حافظ
146
سفينه حافظ ( فارسى )
اشك غمّاز « 1 » من ار سرخ برآيد چه عجب * خجل از كردهء خود پردهدرى نيست كه نيست كمر كين من خسته چه بندى كه ز مهر * بر ميان دل و جانم كمرى نيست كه نيست تا به دامن ننشيند ز نسيمت گردى * سيل اشك از نظرم برگذرى نيست كه نيست تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزند * با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست من از اين طالع شوريده برنجم ورنه * بهرهمند از سر كويت دگرى نيست كه نيست از حياى لب شيرين تو اى چشمهء نوش * غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست آب چشمم كه بر او منّت خاك در تست * زير صد منّت او خاك درى نيست كه نيست از وجود اين قدرم نام و نشان هست كه هست * ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست شير در باديهء « 2 » عشق تو روباه شود * آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست نه من دلشده از دست تو خونين جگرم * از غم عشق تو پرخون جگرى نيست كه نيست از سر كوى تو رفتن نتوانم گامى * ورنه اندر دل بيدل سفرى نيست كه نيست تو خود اى شعلهء رخشنده چه دارى در سر * كه كباب از حركاتت جگرى نيست كه نيست مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست نازكان را سفر عشق حرامست حرام * كه بهر گام در اين ره خطرى نيست كه نيست بجز اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنودست * در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست [ 74 حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست ] 76 شماره مسلسل 102 حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست * باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيست از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست * همه آنست و گرنه دل و جان اينهمه نيست منت سدره « 3 » و طوبى « 4 » ز پى سايه مكش * كه چو خوش بنگرى اى سرو روان اينهمه نيست دولت آنست كه بىخون دل آيد بكنار * ورنه با سعى و عمل باغ جنان « 5 » اينهمه نيست
--> ( 1 ) سخن چين ، گفتگو و اشاره با چشم و ابرو ( 2 ) بيابان و صحرا ، بمعنى ظرف بزرگ و طاس و ظرف شير هم آمده است . ( 3 ) اسم درختى در بهشت يا عرش ( 4 ) اسم درختى در بهشت ( 5 ) جنان جمع جنت مىباشد