شمس الدين حافظ

138

سفينه حافظ ( فارسى )

بگو بزاهد خلوت‌نشين كه عيب مكن * از آنكه گوشه محراب ما خم ابروست ميان كعبه و بتخانه هيچ فرقى نيست * بهر طرف كه نظر مىكنى برابر اوست قلندرى نه به ريش است و موى يا ابرو * حساب راه قلندر بدانكه موىبه‌موست گذشتن از سر مو در قلندرى سهلست * چو حافظ آنكه ز سر بگذرد قلندر اوست [ پرىروئى كه رخسارش چو ماهست ] 62 * [ 1 ] شماره مسلسل 88 پرىروئى كه رخسارش چو ماهست * هزارش عاشق شيدا چو ما ، هست چه باك ار مىكشد ما را بمژگان * چو لعل دلپذيرش عذرخواهست كمال قرب از آن دارد شب قدر * كه چون زلف پريشانش سياهست مرا چون اشك مىاندازد از چشم * نگارينى كه عالم را پناهست بگفتى خواهمت كشتن درين راه * ز شادى روز و شب چشمم براهست دل و دين چون فدا كردم چو حافظ * لب خشك و رخ زردم گواهست [ 63 روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست ] 63 شماره مسلسل 89 روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست * در غنچه‌اى هنوز و صدت « 1 » عندليب هست گر آمدم بكوى تو چندان غريب نيست * چون من در اين ديار هزاران غريب هست هر چند دورم از تو كه دور از تو كس مباد * ليكن اميد وصل توام عن‌قريب « 2 » هست در عشق خانقاه و خرابات « 3 » فرق نيست * هرجا كه هست پرتو روى حبيب هست آنجا كه كار صومعه را جلوه مىدهند * ناقوس « 4 » و دير و راهب و نام صليب هست

--> ( 1 ) عندليب بمعنى بلبل است ( 2 ) به زودى ( 3 ) خانقاه يا خانقه محل اجتماع درويشان و پرهيزگاران براى عبادت و خرابات يا ميخانه و ميكده براى اجتماع مىخواران و براى خوش‌گذرانيست ( 4 ) زنگ بزرگ كليسا [ 1 ] پاورقى غزل 62 - اين غزل در يكتائى هست و مدعيست كه از حافظ نيست ولى گوينده‌اش را نام نمىبرد و در كتب قدسى و سودى نديده‌ام .