شمس الدين حافظ

126

سفينه حافظ ( فارسى )

نرگسش عربده‌جو و لبش افسوس كنان * نيم‌شب مست ببالين من آمد بنشست سر فراگوش من آورد و به آواز حزين * گفت اى عاشق شوريده من خوابت هست عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند * كافر عشق بود گر نبود باده‌پرست برو اى زاهد و بر دردكشان خرده مگير * كه ندادند جز اين تحفه بما روز الست آنچه او ريخت به پيمانهء ما نوشيديم * اگر از خمر بهشتست و گر از بادهء مست « 1 » خندهء جام مى و زلف گره‌گير نگار * اى بسا توبه كه چون توبهء حافظ بشكست [ 47 بكوى ميكده هر سالكى كه ره دانست ] 41 شماره مسلسل 67 بكوى ميكده هر سالكى كه ره دانست * در دگر زدن انديشهء تبه دانست زمانه افسر رندى نداد جز به كسى * كه سرفرازى عالم در اين كله دانست بر آستانهء ميخانه هر كه يافت رهى * ز فيض جام مى اسرار خانقه دانست هر آنكه راز دو عالم ز خط ساغر خواند * رموز جام جم از نقش خاك ره دانست دلم ز نرگس ساقى امان « 2 » نخواست بجان * چرا كه شيوهء آن ترك دل‌سيه دانست وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب * كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم * چنان گريست كه خورشيد ديد و مه دانست خوش آن نظر كه لب جام روى ساقى را * هلال يك‌شبه ماه چهارده دانست بلندمرتبه شاهى كه نه رواق سپهر * نمونه‌اى ز خم طاق بارگه دانست حديث حافظ و ساغر كشيدن پنهان * چه جاى محتسب و شحنه ، پادشه دانست [ 48 عارف از پرتو مى راز نهانى دانست ] 42 شماره مسلسل 68 عارف از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس از اين لعل توانى دانست قدر مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست

--> ( 1 ) باده مست در اصطلاح به شراب قتال و كشنده گويند ( 2 ) زنهار