شمس الدين حافظ

122

سفينه حافظ ( فارسى )

فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد * كه مى حرام ولى به ز مال اوقافست به درد و صاف ترا حكم نيست خوش دركش * كه هرچه ساقى ما ريخت عين الطافست ببر ز خلق و ز عنقا « 1 » قياس كار بگير * كه صيت « 2 » گوشه نشينان ز قاف تا قافست حديث مدّعيان و خيال همكاران * همان حكايت زردوز و بوريابافست « 3 » خموش حافظ و اين نكتهاى چون زر سرخ * نگاه دار كه قلّاب « 4 » شهر صرافست [ اگر بلطف بخوانى مزيد الطافست ] 35 شماره مسلسل 61 اگر بلطف بخوانى مزيد الطافست * و گر بقهر برانى درون ما صافست بنامه وصف تو گفتن نه حدّ امكانست * چرا كه وصف تو بيرون ز حدّ اوصافست به چشم عشق توان ديد روى شاهد ما * كه نور ديده عاشق ز قاف تا قافست « 5 » ز مصحف « 6 » رخ دلدار آيتى برخوان * كه آن بيان مقامات كشف و كشّافست « 7 » چو سرو سركشى اى سنگدل با ما * چه چشمهاست كه بر روى تو ز اطرافست ترا كه مايه خلدست نزل « 8 » و همتا نيست * از اين مثال كز اينم روان در اعرافست « 9 » عدو كه منطق حافظ طمع كند در شعر * همان حديث هما و طريق خطافست « 10 »

--> ( 1 ) همان سيمرغ است و منظور حافظ نيز همينست كه او را به بريدن از خلق و گوشه گيرى توصيف كرده و قاف را مسكنش مىداند ( 2 ) آوازه و شهرت ( 3 ) بوريا ، حصير و بورياباف حصيرباف مىباشد . ( 4 ) بفتح قاف قلاب يعنى سكه‌ساز و قلب زن و كسى كه سكه خوب به بد تعويض كند . ( 5 ) قاف ، كوه افسانه‌اى است كه گرداگرد زمين را محاصره كرده باشد . ( 6 ) مقصود « قرآن » است ( 7 ) كشاف نام تفسير مشهوريست بر قرآن كه مؤلف آن « زمخشرى » و نام آن « الكشاف عن حقايق التنزيل » مىباشد ( 8 ) نزل بضم نون بمعنى بخشش و احسان و ما حضرى كه براى مهمان آورند . ( 9 ) اعراف محلى است ميان دوزخ و بهشت ( 10 ) بمعنى پرستو و چلچله و ضمنا بمعنى دزد و شيطان نيز آمده است .