شمس الدين حافظ

110

سفينه حافظ ( فارسى )

مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند * زمانه تا قصب « 1 » نرگسين « 2 » قباى تو بست مرا و مرغ چمن را ز دل ببرد آرام * سحرگهان كه دل هر دو در نواى تو بست ز كار ما و دل غنچه بس گره بگشود * نسيم صبح چو دل در ره هواى تو بست مرا ببند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سررشته در رضاى تو بست چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن * كه عهد با سر زلف گره‌گشاى تو بست تو خود حيات دگر بودى اى زمان وصال * خطا نگر كه دل اميد در وفاى تو بست هم از نسيم تو روزى گشايشى يابد * چو غنچه هر كه دل خويش در هواى تو بست ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * بخنده گفت ، برو حافظا ، كه پاى تو بست

--> ( 1 ) لباسى كه از يك نوع پارچه كتانى ظريف درست كنند - نى و هر چه مثل نى باشد ( 2 ) قباى نرگسى معروف بوده است .