شمس الدين حافظ

111

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 33 خلوت‌گزيده را بتماشا چه حاجتست ] 18 شماره مسلسل 44 خلوت‌گزيده را بتماشا چه حاجتست * چون كوى دوست هست بصحرا چه حاجتست جانا بحاجتى كه ترا هست با خداى * آخر دمى بپرس كه ما را چه حاجتست اى پادشاه حسن خدا را بسوختيم * بارى سؤال كن كه گدا را چه حاجتست ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست * در حضرت كريم تمنا چه حاجتست جام جهان‌نماست ضمير منير « 1 » دوست * اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست آن شد كه بار منّت ملاح بردمى * گوهر چو دست داد به درياچه حاجتست اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست * احباب حاضرند با عدا چه حاجتست محتاج جنگ نيست گرت قصد خون ماست * چون رخت از آن تست به يغما چه حاجتست اى عاشق گدا چو لب روح‌بخش يار * مىداندت وظيفه تقاضا چه حاجتست حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود * با مدعى نزاع و محاكا « 2 » چه حاجتست [ غمش تا در دلم مأوى گرفتست ] 19 * [ 1 ] شماره مسلسل 45 غمش تا در دلم مأوى گرفتست * سرم چون زلف او سودا گرفتست لب چون آتشش آب‌حياتست * از آن آب آتشى در ما گرفتست هماى همتم عمريست كز جان * هواى آن قد و بالا گرفتست شدم عاشق به بالاى بلندش * كه كار عاشقان بالا گرفتست چو ما در سايه الطاف اوييم * چرا او سايه از ما واگرفتست نسيم صبح عنبر بوست امروز * مگر يارم ره صحرا گرفتست

--> ( 1 ) منير به معناى روشن و ضمير منير يعنى دل روشن ( 2 ) محاكا مخفف محاكات به معناى گفتگو و بحث مىباشد . [ 1 ] پاورقى غزل 19 - پژمان اين غزل را از ملك جهان‌خاتون ذكر كرده است .