أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي
79
مناقب العارفين ( فارسى )
مولانا ملاقات افتاذه بجمعهم با « 1 » مذلّت تمام سر نهاذند ، و همشان گريستند ؛ و چون سبب گريهء ايشان را مىدانست ، فرموذ كه به راه مسجد خليل رويذ تا « 3 » گمشذه را بيابيذ ؛ آن روز همه روز ركابدار ملك مىراند ؛ در صحرائى ملك را درمانده و خسته شذه بيافت ؛ و از غايت جوع و عطش از حيات خوذ بكلّى اميذ « 5 » بريذه ديذ ؛ فروذ آمذه سر نهاذ و بسيار گريست و آب و طعامى كه برگرفته بوذ پيش آورد ؛ ملك گفت : مرا چون يافتى ؟ گفت با لشكر شهر حلب بطلب ملك بيرون آمذه بوذيم ، من بنده از دور به حضرت مولانا رسيذم و حكايت را عرضه داشتم ، بذينجانب اشارت فرموذ ، و للّه الحمد كه مطلوب خوذ را يافتم ؛ ملك هيچ نگفت ، بر اسب تازى سوار « 10 » شذه چون به شهر رسيذ اجلاس و دعوتى عظيم كرده به ارادت تمام مريد مخلص شذ ؛ تمامت حسّاد خجل و شرمسار گشتند و اهل حلب زن و مرد محبّ « 12 » و مريد شذند و چون غلوّى عام از حدّ گذشت از آفت اشتهار گريزان گشته روز سوّم بسوى دمشق نهضت فرموذ ؛ بعد از چند ماه مگر سلطان عزّ الدين روم ملك الادباء بدر الدين يحيى را رحمه اللّه « 15 » به خدمت ملك حلب كمال الدين به رسالت فرستاذه بوذ ، به دعوت مولانا تا بمقرّ عزّ خوذ عودت « 16 » نمايذ « 17 » ؛ اين قضيه را على التمام و الكمال كمال الدين به خدمتش تقرير كرد ؛ همچنان ملك الادباء بدر الدين يحيى ارادت آورده اين حكايت را در وقت مراجعت به حضرت سلطان اسلام « 18 » و خواصّ حضرت او بازگفت ؛ همشان عاشق و معتقد شذند . . . . . . . . . .
--> ( 1 ) با ZK : تا B - - ( 3 ) تا ZB : + كه K - - ( 5 ) اميذ ZB : اوميذ K - - ( 10 ) سوار ZK : سواره B - - ( 12 ) محب ZB مريد K - - ( 15 ) رحمه اللّه ZB : - K - - ( 16 ) عودت ZK : دعوت B - - ( 17 ) نمايذ BKZ : + در ضمن حكايات و سركذشتها hZ - - ( 18 ) سلطان اسلام ZB : سلطان الاسلام K