الشيخ المفيد ( مترجم : موسوى مجاب )

35

الإرشاد ( فارسى )

بشتاب بشتاب در انجام كار خود كه صبح تو را رسوا نمود ؛ پس حجر پى به خواستهء اشعث برده و به او گفت : او را كشتى اى چپ چشم . حجر بيرون آمد و به سوى امير مؤمنان عليه السّلام روان شد تا او را از اين خبر آگاه كرده و از قوم برحذر سازد ، امّا او را نديد و امير مؤمنان عليه السّلام وارد مسجد شد ، آنگاه ابن ملجم بر او پيشى گرفته و او را با شمشير زد ، حجر به همراه مردم فرياد مىزدند : امير مؤمنان كشته شد ، امير مؤمنان كشته شد . محمد بن عبد اللّه بن محمد گويد : من در آن شب در مسجد اعظم نماز مىخواندم به همراه مردانى از اهل مصر كه از آغاز آن ماه تا پايانش نماز مىگزاردند ، ناگاه متوجه مردانى شدم كه در حال نماز خواندن در نزديكى رواق بودند . حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام براى نماز صبح بيرون آمد و ندا مىداد كه : « الصلاة ، الصلاة » پس نمىدانم كه آيا ندا داد يا كه درخشش شمشيرها را ديدم و از گوينده‌اى شنيدم كه مىگفت : اى على ! فرمانروايى از آن خدا است نه از آن تو و نه از آن يارانت ؛ و شنيدم كه حضرت على عليه السّلام مىفرمود : اين مرد از دست شما نگريزد ، كه ناگاه على عليه السّلام را ضربت خورده يافتم ، شبيب بن بجره او را زد اما ضربهء او خطا رفته و به طاق اصابت نمود و آن گروه به سوى درهاى مسجد متوارى شدند و مردم براى گرفتن آنان به دنبالشان رفتند . شبيب بن بجره را مردى به زمين زد و روى سينه‌اش نشست و شمشير را از دست او گرفت تا او را با آن بكشد امّا ديد كه مردم به سوى او مىآيند ، پس ترسيد كه مردم سخنش را گوش نداده و او را بكشند ؛ پس از روى سينهء او برخاست و او را رها كرده و شمشير را از دست خود انداخت ، شبيب هم فرار كرد و داخل منزل خود شد ، عموزاده‌اش بر او وارد شد و ديد كه ابريشم را از روى سينهء خود باز مىكرد ، به او گفت : اين چيست ؟ گويا امير مؤمنان را كشته‌اى ؟ پس خواست بگويد : نه ، گفت : آرى . آنگاه پسر عمويش بيرون آمد و شمشير خود را برداشت و بر او وارد شد و او را كشت . امّا ابن ملجم را مردى از همدان دنبال كرد و جامهء مخملى را كه در دست داشت بر وى