الشيخ المفيد ( مترجم : موسوى مجاب )

36

الإرشاد ( فارسى )

انداخت سپس او را بر زمين زد و شمشير را از دستش گرفت و او را نزد امير مؤمنان عليه السّلام آورد . شخص سوم هم گريخت و در ميان مردم متوارى شد . هنگامى كه ابن ملجم را بر امير مؤمنان عليه السّلام وارد كردند به او نگاه كرد و فرمود : جان در برابر جان ، اگر من مردم ، او را بكشيد همان‌گونه كه مرا كشت ؛ و چنانچه بهبودى يافتم ، خود هرچه صلاح ديدم عمل خواهم نمود . ابن ملجم گفت : به خدا سوگند كه شمشيرم را به هزار درهم خريده و به هزار درهم زهرآگين نموده‌ام ، دور باد اگر به من خيانت كرده باشد . ام كلثوم به او فرمود : اى دشمن خدا ! امير مؤمنان عليه السّلام را كشتى ؟ گفت : بلكه من پدر تو را كشتم . فرمود : اى دشمن خدا ! من اميدوارم كه آسيبى به او نرسيده باشد . او به ام كلثوم گفت : پس تو بر من گريه مىكنى ، به خدا سوگند ضربه‌اى بر او وارد نمودم كه اگر ميان اهل زمين پخش مىشد ، آنها را به هلاكت مىرساند . پس از نزد امير مؤمنان عليه السّلام بيرون كشيده شد در حالى كه مردم همچون درندگان ، گوشت او را با دندان‌هاى خود مىدريدند و مىگفتند : اى دشمن خدا ! چه كردى ؟ ! امّت محمد را هلاك كردى و نيكوترين مردمان را كشتى . او ساكت بود و چيزى بر زبان نمىراند ، تا به زندان برده شد . مردم نزد امير مؤمنان عليه السّلام رفتند و به او گفتند : ما را در امر دشمن خدا فرمان ده ، كه او امّت را هلاك كرد و ملت را به فساد كشيد . امير مؤمنان عليه السّلام به ايشان فرمود : اگر زنده ماندم ، خود به آنچه صلاح ديدم ، عمل مىكنم ؛ و اگر درگذشتم ، با او به شيوهء قاتل پيامبر رفتار نماييد ، او را بكشيد سپس او را بسوزانيد . راوى گفت : پس از آنكه امير مؤمنان درگذشت و اهل او از دفنش فارغ شدند ؛ حسن عليه السّلام نشست و دستور فرمود تا ابن ملجم آورده شود . چون او را آوردند و نزد آن حضرت ايستاد به او فرمود : اى دشمن خدا ! امير مؤمنان را كشتى و فساد در دين را بزرگ