الشيخ المفيد ( مترجم : خانبلوكى )
401
الإرشاد ( فارسى )
تعصب به خرج مىدادند و تحت فرمان رئيسهاى قبيلههاى خود بودند و پيرو آئين ديگران نمىشدند . به هر حال امام حسن مجتبى عليه السّلام مجتبى با اين عده از مردم كه هر كسى عقيدهء مربوط به خودش را داشت براى جنگ با معاويه حركت كرد تا به حمام عمر رسيد ، از حمام به طرف دير كعب رفته و در محلّى به نام ساباط نزديك پل مستقر شد و شب را در همانجا به سر بردند . فردا صبح زود امام حسن مجتبى عليه السّلام تصميم گرفت كه ياران خود را امتحان كند و ببيند آيا واقعا حاضرند در راه خدا و حجت خدا جان خود را فدا كنند يا نه ؟ حضرت مىخواست با اين روش دوست را از دشمن تشخيص بدهد و با نهايت آگاهى با معاويه و مردم شام بجنگد ، به همين مناسبت امام دستور داد مردم جمع شوند همه مردم جمع شدند ، امام به منبر رفت و حمد و ستايش خدا و سلام و درود بر پيغمبر را خيلى عالى ادا كرد و گفت : آرزوى من از خدا اين است كه وقتى سر از بالش راحت برميدارم و با مردم روبرو مىشوم از همه بهتر بتوانم مردم را هدايت و نصيحت كنم و هيچ موقع اينفكر را نداشته باشم كه كينه فرد مسلمانى را به دل بگيرم و كار بد و زشتى و يا تصميم بدى يا نيرنگ و حيله در مورد او به كار ببرم . اى مردم بدانيد : چه بسا ممكن است چيزى را كه شما آن را در جمع خود مكروه و زشت مىشماريد براى شما بهتر است از چيزى كه در تنهايى خيال مىكنيد ، بدانيد كه من از خودتان بيشتر به فكر شما هستم و با من مخالفت نكنيد و نظر مرا قبول كنيد تا خدا من و شما را ببخشد و به راهى كه خدا دوست دارد و راضى است هدايت كند . وقتى سخن به اينجا رسيد بعضى از مردم به بعضى ديگر گفتند : از حرف او چه مىفهمى ؟ گفتند : از حرف او فهميده مىشود كه مىخواهد با معاويه صلح كند و خلافت و جانشينى را به او بدهد . بلافاصله حكم كافر شدن امام مجتبى عليه السّلام را صادر كردند و همگى دور خيمه امام را گرفتند ، تمام اموالش را به غارت بردند و حتى سجادهء حضرت را از زير پايش كشيدند بعد از مدت كمى عبد الرحمان حجال ازدى بر امام مجتبى هجوم آورد عباى امام را از شانهاش كشيد و وقتى اين شخص عبا را كشيد حضرت شمشير حمايل كرده بدون عبا به زمين نشستند و فرمودند : اسب من را بياوريد ، سوار بر اسب شد و عدهاى از شيعيان اطراف ايشان را گرفتند و كسانى كه قصد جسارت نسبت به امام را داشتند بازداشتند . امام فرمود : مردم ربيعه و همدان را خبر كنيد كه به كمك من بيايند ، كسانى كه امام آنها را خواسته بود نزد امام آمدند ، حضرت ياران بىوفا را قبول نكرد و با عدهاى از ياران و جمعى از مردم ديگر حركت كرد و وقتى كه حضرت با ياران حركت كرد هوا تاريك شده بود . مردى از قبيلهء بنى اسد به نام جراح بن سنان جلو آمد عنان اسب امام مجتبى را در دستش گرفت گفت : اللّه اكبر ، تو هم مثل پدرت مشرك شدى و با عصاى تيغ دارى كه در دستش بود به ران امام حسن زد و ران ايشان شكافت و به استخوان رسيد ، حضرت با اين مرد به جنگ تن به تن پرداختند و هر دوى آنها به روى زمين افتادند مردى از شيعيان به نام عبد اللّه خطل طائى خود را به امام عليه السّلام رساند و عصاى آن مرد را از او گرفت و