السيد هاشم الرسولي المحلاتي

71

زينب عقيله بنى هاشم ( س ) ( فارسى )

خلق به‌انگشت مىكنند اشارت * برسر نى كاين سر امام‌مبين است كرد برون چه سر خود ز محمل عريان * گفت : يا للعجب حسين من اين است خواند « هلالًا لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمالا » « 1 » * ديد قمر منخسف در ابر نشين است گفت كه‌اى ماه‌من ! چه‌وقت غروب‌است ؟ * رخ‌بنما دل ز فُرقت تو غمين است نيزه بلند است و دست كوته و دل خون * صبركنم دل مگر به‌بصر عجين است در اين ميان دختر بزرگوار على عليه السلام و قافله‌سالار اين زنان و بازماندگان داغديده و اسير ، آن مناظر رقّت بار را مشاهده مىكند و آن صحنه‌هاى جانخراش را مىبيند ، و جرعه‌هاى غم‌واندوه را فرومى دهد و در دل مىريزد . از يكسو يادگار برادرش حضرت علىبن‌الحسين را دست‌بسته و سوار بر شتر برهنه به‌صورت يك اسير دستگيرشده در غل و زنجير مشاهده مىكند ! و از سوى ديگر سر بريدهء برادر عزيز و محبوب خود را كه عشق و علاقهء به او ، زينب را به‌اين سفر كشانده است ، برفراز نيزه مىنگرد ! خواهران و برادرزادگان و زنان ديگرى را كه آنها را با سروصورت باز و به شكل اسيران خارج از دين اسلام در

--> ( 1 ) - ترجمه و شرح بر اين جمله در صفحات آينده خواهد آمد .