السيد هاشم الرسولي المحلاتي

50

زينب عقيله بنى هاشم ( س ) ( فارسى )

خواهر عزيز خود مىگويد : « يا اخْتاهُ ايتيني بِثَوْبٍ عَتيقٍ لا يَرْغَبُ احَدٌ فيهِ مِنَ القَوْمِ اجْعَلْهُ تَحْتَ ثِيابي لِئَلَّا اجَرَّدَ مِنْهُ بَعْدَ قَتلي » ! [ خواهرم ! جامهء كهنه‌اى برايم بياور تا آن را زير لباسهايم بپوشم كه احدى از اين مردم در آن طمع نكند شايد پس از كشته شدن بدنم را برهنه نكنند ! ] زينب نيز چنين جامه‌اى مىآورد و به‌دست برادر مىدهد و روى همان نشانه صبح روز بعد به سراغ بدن مطهر برادر مىرود اما بدن را برهنه مىبيند و آن جامهء كهنه را هم در تن آن حضرت مشاهده نمىكند . خلاصه ، زينب عليها السلام همه‌جا همچون كوهى استوار خود را آماده مىكرد تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بىدريغ در راه اطاعت او فرمانبردارى كند ، خدا مىداند آن لحظهء آخرى كه برادر را براى رفتن به ميدان شهادت بدرقه مىكرد با چه نيروى شگفتى خود را نگه مىداشت ، و چگونه چنان استقامت و بردبارى از خود نشان داد كه امام عليه السلام اسرارى به او مىگويد و وصايايى به او مىكند و بهتر است اين ماجراى غم‌انگيز را از زبان شاعر خوش قريحه و دلسوختهء پارسى زبان عمّان سامانى بازگو كنيم : خواهرش برسينه و برسرزنان * رفت تا گيرد برادر را عنان سيل اشكش بست بر شه ، راه را * دود آهش كرد حيران ، شاه را