السيد هاشم الرسولي المحلاتي

22

زينب عقيله بنى هاشم ( س ) ( فارسى )

خانه بيرون رفت . در راه از نخلستانى عبور كرد كه غلام سياهى در آنجا به ديده‌بانى مشغول بود . عبداللَّه ديد كه سه قرص نان براى غلام آوردند و در همان حال سگى پيش غلام آمد ، غلام يك قرص نان را به نزد آن سگ انداخت . سگ آن را خورد و دوباره و سه‌باره آمد و غلام هر سه قرص نانش را نزد آن سگ انداخت . عبداللَّه كه اين منظره را ديد ، از غلام پرسيد : جيرهء غذايى روزانهء تو چقدر است ؟ گفت : همين كه ديدى . پرسيد : پس چرا همه را به اين سگ دادى و او را بر خود مقدّم داشتى ؟ جواب داد : چون در اين منطقه سگى وجود ندارد . احتمال مىدهم اين سگ از راه دور آمده و گرسنه است و من خوش نداشتم او را رد كنم ! عبداللَّه پرسيد : خوب حالا امروز چه كار مىكنى ؟ پاسخ‌داد : امروز را تا فردا به گرسنگى بسر مىبرم ! عبداللَّه گفت : براستى كه اين غلام از من سخاوتمندتر و كريمتر است . آنگاه نخلستان را از صاحبش خريدارى كرد و آن غلام را نيز آزاد كرد و نخلستان را به‌وى بخشيد . « 1 » * * * در كتاب « اغانى » آمده است كه مردم مدينه عادت كرده بودند از يكديگر پول قرض كنند و براى بازپرداخت آن

--> ( 1 ) - مستطرف ، ج 2 ، ص 36