على محمدى
40
شرح اصول استنباط ( فارسى )
قوله : و امّا الضمائر : از مطالبى كه پيرامون وضع حروف بميان آمد گريزى مىزنيم به وضع پارهاى از اسماء كه از جهتى شبيه به اسم مىباشند و آنها عبارتند از ضمائر مثل هو ، انت ، انا و . . . و موصولات اسميه مثل الذى - الّتى و من و . . . و اسماء اشاره مثل هذا - هذه و . . . اين گونه از اسماء از جهتى شبيه به حروف هستند و آن اينكه : همانطوريكه حروف استقلال نداشته و بدون قرار گرفتن آنها در كنار كلمات ديگر از افعال و اسماء نظير سرت ، نجف ، كوفه و . . . معنائى را بما ارائه نمىدادند همچنين اسماء مبهمات نيز به تنهائى مبهم و مجمل هستند و اگر بخواهند داراى معناى معيّن و مشخّصى باشند حتما بايد در كنار غير و با الفاظ ديگر استعمال شوند و ذيلا مثالش خواهد آمد ولى همين اسماء از جهت ديگر ملحق به حروف نبوده و مثل حروف نيستند بلكه مثل ساير اسماء هستند و آن اينكه حروف داراى معناى مستقل نبوده بلكه دلالت بر معناى ربطى و نسبت مىكردند فى المثل لفظ من در سرت من الكوفه دلالت مىكرد بر ابتدائيت ربطى ( نه استقلالى ) و همى ( نه اصيل و واقعى ) فانى ميان دو طرف ( نه طرف نسبت ) ولى ضمائر و اسماء اشارات و . . . داراى يك سلسله معانى مستقلهاى هستند كه طرف نسبت واقع شده و استقلالا قابل تصوّر هستند و قائم به نفس و ذات خودشان هستند نه وابسته به غير و فانى بين طرفين هم نيستند بلكه اصالت دارند و گرنه بايد حرف باشند نه اسم كه دال بر معناى استقلالى است پس وجه شباهت و مفارقت اين گونه از اسماء با حروف روشن شد . و امّا مثال : هنگاميكه متكلمى در مقام اخبار مىگويد : هذا هو الذى علّمنى كلمهء هذا اشاره به ذات معين خارجى است كه شخص معلم باشد و الذى و هو نيز دلالت بر همان شخص دارند و معناى هذا يعنى اين شخص خارجى و معناى الذى يعنى آنچنان كسى كه و معناى هو يعنى آن فرد غايب پس معانى اسميه و استقلاليه دارند منتها هركدام به تنهائى منظور گوينده را روشن نمىسازد كه هذا چى ؟ هو چى ؟