شمس الدين حافظ

91

غزليات حافظ ( فارسى )

28 [ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست ] 1 دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست 2 كه شنيدى كه درين بزم ، دمى خوش بنشست * كه نه در آخر صحبت ، به ندامت برخاست 3 شمع اگر زان لب خندان به زبان لافى زد * پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست 4 در چمن باد بهارى ز كنار گل و سرو * به هوادارى آن عارض و قامت برخاست 5 مست بگذشتى و از خلوتيانِ ملكوت * به تماشاى تو آشوبِ قيامت برخاست 6 پيشِ رفتار تو پا بر نگرفت از خجلت * سرو سركش كه به ناز قد و قامت برخاست 7 حافظ اين خرقه بينداز ، مگر جان ببرى * كآتش از خرمنِ سالوس كرامت برخاست