شمس الدين حافظ
69
غزليات حافظ ( فارسى )
17 [ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت ] 1 خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت 2 نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت 3 به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت 4 شراب خورده و خوى كرده كى شدى به چمن * كه آبروى تو آتش ، در ارغوان انداخت 5 بنفشه طرهء مفتول خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت 6 ز شرمِ آنكه به روى تو نسبتش كردند * سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت 7 من از وَرَع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم درين و آن انداخت 8 كنون به آب مى لعل ، خرقهء مىشويم * نصيبهء ازل از خود نمىتوان انداخت 9 مگر گشايش حافظ درين خرابى بود * كه بخششِ ازلش در مىِ مغان انداخت 10 جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهء جهان انداخت