شمس الدين حافظ

145

غزليات حافظ ( فارسى )

55 [ ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است ] 1 ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است * ببين كه در طلبت حال مردمان چون است 2 به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت * ز جام غم مىِ لعلى كه مىخورم خون است 3 ز مشرق سرِ كوى آفتاب طلعت تو * اگر طلوع كند طالعم همايون است 4 حكايت لب شيرين كلام فرهادست * شكنج طرّهء ليلى مقام مجنون است 5 دلم بجو كه قدت همچو سرو ، دلجوى است * سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است 6 ز دُورِ باده به جان راحتى رسان ساقى * كه رنج خاطرم از جورِ دور گردون است 7 از آن دمى كه ز چنگم برفت رودِ عزيز * كنار دامن من همچو رود جيحون است 8 چگونه شاد شود اندرون غمگينم * به اختيار كه از اختيار بيرون است 9 ز بيخودى طلب يار مىكند حافظ * چو مفلسى كه طلبكار گنج قارون است