شمس الدين حافظ
125
غزليات حافظ ( فارسى )
45 [ كنون كه بر كف گل جام بادهء صاف است ] 1 كنون كه بر كف گل جام بادهء صاف است * به صدهزار زبان بلبلش در اوصاف است 2 بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير * چه وقت مدرسه و بحثِ كشفِ كَشّاف است 3 فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد * كه مى حرام ولى به ز مال اوقاف است 4 به دُرد وصاف ترا حكم نيست دم دركش * كه هر چه ساقى ما كرد عين الطاف است 5 بِبُر ز خلق و ز عنقا قياس كار بگير * كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است 6 حديث مدعيان و خيال همكاران * همان حكايت زردوز و بورياباف است 7 خموش حافظ و اين نكتههاى چون زرِ سرخ * نگاه دار كه قَلّاب شهر ، صرّاف است