شمس الدين حافظ

113

غزليات حافظ ( فارسى )

39 [ بىمهر رخت روز مرا نور نماندست ] 1 بىمهر رخت روز مرا نور نماندست * وز عمر ، مرا جز شبِ ديجور نماندست 2 هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست 3 مىرفت خيال تو ز چشم من و مىگفت * هيهات ازين گوشه كه معمور نماندست 4 وصل تو اجل را ز سرم دور همىداشت * از دولت هجر تو كنون دور نماندست 5 نزديك شد آن دم كه رقيبان تو گويند * دور از رخت اين خستهء مهجور نماندست 6 مِن بعد چه سود ار قدمى رنجه كند دوست * كز جان رمقى در تن رنجور نماندست 7 در هجر تو گر چشم مرا آب نمانَد * گو خون جگر ريز كه معذور نماندست 8 صبر است مرا چارهء هجران تو ليكن * چون صبر توان كرد كه مقدور نماندست 9 حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده * ماتم‌زده را داعيهء سور نماندست