شمس الدين حافظ

109

غزليات حافظ ( فارسى )

37 [ بيا كه قصر امل سخت سست بنيادست ] 1 بيا كه قصر امل سخت سست‌بنيادست * بيار باده كه بنياد عمر بربادست 2 غلام همت آنم كه زير چرخ كبود * ز هر چه رنگِ تعلق پذيرد آزادست 3 چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب * سروش عالم غيبم چه مژده‌ها دادست 4 كه اى بلندنظر شاه‌باز سِدره‌نشين * نشيمن تو نه اين كنجِ محنت آبادست 5 تو را ز كنگرهء عرش مىزنند صفير * ندانمت كه درين دامگه چه افتادست 6 نصيحتى كنمت ياد گير و در عمل آر * كه اين حديث ز پير طريقتم يادست 7 غم جهان مخور و پند من مبر از ياد * كه اين لطيفهء نغزم ز ز رهروى يادست 8 رضا به داده بده وز جبين گره بگشاى * كه بر من و تو درِ اختيار نگشادست 9 مجو درستى عهد از جهان سست‌نهاد * كه اين عجوزه عروس هزار دامادست 10 نشان عهد و وفا نيست در تبسّم گل * بنال بلبل بيدل كه جاى فرياد است 11 حسد چه مىبرى اى سست نظم بر حافظ * قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست