شمس الدين حافظ

46

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

ستوه بياورد ، مىباشد ، گرايش و پيوند اجتماعى در لايه‌هاى وسيع آن در چنين حالت و موقعيتى ديده مىشود كه با تصوف درون‌گرايانه و واقعيت‌گريز چيز غريبى نيست كه نتوان آن را باور داشت ، چنان كه دانشمند روسى پطروشفسكى در كتاب « نهضت سربداران » مىنويسد : " ويرانى وحشت‌انگيز كشور بعد از هجوم سلجوقيان و اقوام غز و مغول و فشار سنگين ظلم و بيداد فاتحان صحرانشين سبب شد كه توسط صوفيان نظر بدبينانه به زندگى و تبليغ به چشم‌پوشى از علايق دنيوى و اختيار فقر ترويج شود . " اگرچه به نظر اينجانب ، اين نويسنده روسى راه خطا رفته ، زيرا تشيع علوى همواره و هميشه و در تمام اعصار و دوره‌هاى تاريخى با تكيه بر انديشه‌هاى تابناك مظهر قسط و عدالت مطلق امام على ( ع ) در دريايى از خون ، رودرروى واقعيت‌ها مقاومت كرده و مىكند و دولت سربداران در عصر مغول تجلى و تبلور مبارزه شكوهمند شيعه انقلابى در برابر فئوداليسم داخلى و مغول وحشى است نه مبانى صوفيگرى ، اما مبارزات اهل تصوف را نيز نمىتوان ناديده گرفت و غير قابل انكار است و آنان در طول تاريخ و پرچمدار ظلم‌ستيزى بوده‌اند . عرفان چيست ؟ در اصطلاح « راه و روشى است كه طالبان حق براى رسيدن به مطلوب و شناسايى حق برمىگزينند . گفته‌اند ، شناسايى حق ، از دو راه امكان‌پذير است . به استدلال از اثر به مؤثر ، از فعل و صفت و از صفت به ذات كه مخصوص انبياء ، اولياء و عرفاست ، اين معرفت شهودى ، هيچ‌كس را جز مجذوب مطلق دست نمىدهد ، مگر به سبب طاعت و عبادت آشكار و پنهان ، قلبى و روحى و جسمى ، عرفان خود بر دو گونه يا دو بخش است 1 - عرفان عملى يعنى سير و سلوك و وصول و فنا 2 - عرفان نظرى ، يعنى بيان ضوابط و روشهاى كشف و شهود . عارف كيست ؟ در اصطلاح ، عارف كسى است كه خداوند و حضرت الهى او را به مرتبهء ذات و اسما و صفات خود رسانيده است و اين مقام از طريق حال و مكاشفه بر او ظاهر گشته باشد نه از طريق علم و معرفت ، بعضى گويند : عارف كسى است كه فناى در حق يافته و هنوز به مقام بقاء بالله نرسيده و از مقام تقيد و مقام اطلاق سير نموده باشد « معروف » حق مطلب است و در مبدأ و معاد محو شده است . حافظ در باب مقام عارف مىگويد : 1 - عارف از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس از اين لعل توانى دانست 2 - شرح مجموعهء گل ، مرغ سحر داند و بس * كه نه هركو ورقى خواند ، معانى دانست 3 - عرضه كردم دو جهان بر دل و بر كار افتاد * بجز از عشق تو ، باقى همه فانى دانست يا آن غزل معروف لسان الغيب ، در حقيقت ترجمان عارف صافى صوفى است ، با مطلع زير : در ازل ، پرتو حسنت ز تجلى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد