شمس الدين حافظ

45

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند * يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد هركس كه اشعار و غزليات اين « كاشف الحقائق » را به دقت مطالعه كند ، تصديق خواهد كرد كه حافظ چه حقايق و دقايق عرفانى را در قالب الفاظ گنجانيده و اسرار طبيعت را بيان كرده است و كمتر شاعر عارفى است كه در بيان حقايق و اظهار نكات اسرار طبيعى هستى با خواجه برابرى كند و حقيقتا " لسان الغيب " بوده است ، اشعار وى آكنده از ذوق عرفانى است و اين نماينده روح بزرگ و فكر تواناى شاعر است كه مسلك و عقيدهء سنايى و شيخ عطار و مولوى را در غزلهايش به اوج اعتلا و صفا و پاكى رسانده ، شايد به همين جهت است كه صراحتا فرياد مىزند : جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه * چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند حافظ تنها راه شناخت عشق و رسيدن به معشوق را عرفان مىداند و بقيه امور را جنگ بر سر اين و آن و قال و قيل بىفايده دانسته و به كسانى كه مىخواهند خوشبخت و سعادتمند شوند ، راه را نشان مىدهد و مىگويد حقيقت در عرفان نهاده شده است ، پس در اين راه گام برداريد ، از اين لحاظ خشم و عصيان عليه ريا و سالوس‌بازان را به جايى مىرساند كه شعراى ديگر ايران و جهان به پاى او نمىرسند . در طول تاريخ ، غمخوار و ياد عاشقان واقعى الهى عرفان بوده است ، شايد به قطع و يقين مىتوان گفت كه از ديرباز ، از آن هنگام كه آدم ( ع ) برانگيخته شد ، تا هدايت خاندان خويش را برعهده گيرد ، سخن از سير و سلوك و هادى و مهدى مطرح گشت و تا به حال نيز جريان آن زنده و پويا ، باقى مانده است . هميشه اين مهم مطرح گشته كه انسان ، مشتاق شناخت حقيقت و علاقه‌مند به دريافت مقام والاى خليقه اللهى ، بايد زير سايه هدايتگرى بيداردل و شيدا ، به طى طريق بپردازد و اگر چنين نكند ، لاجرم در دام وهم و گمان ، و سراب و خيال گرفتار آيد . با عنايت به سير تاريخى سلوك و رفتار اوليا و برگزيدگان كوى انسانيت و عبوديت ، درمىيابيم كه وجود مرشد و راهبر ، در حيات فرد پوينده راه عرفان و شناخت حقيقى معرفت الهى و دينى ، امرى ضرورى و لازم است تا پوينده بتواند از مهالك و پرتگاههاى ناپيدا خويشتن را برهاند و در وادى عرفان قدم گذارد و تن نادانىهاى خود را در آب‌زندگى جاويد بشويد و پاك كند . اگر عرفان را از ديد روانشناسى اجتماعى نيز بررسى كنيم ، به خوبى مشهود مىشود كه در حوادث تاريخى و اجتماعى ملّت‌ها هنگامى كه فردى ، گروهى و يا ملتى شكست مىخورد ، مسلما روحيه هجومى خود را در برابر واقعيت قدرتمند از دست مىدهد و حالات " اكتيو " و فعال او تبديل به حالت " پاسيو " و منفعل مىشود ، حد اقل تا زمان بازيابى مجدد و دوبارهء خويش ، مىبايست يك فرايند از تحولات درونى و بيرونى رخ نمايد تا در وضع او تغييرات كيفى حاصل گردد ؛ تصوف و عرفان نوعى توان و قدرت معنوى است كه روحيه درون‌گريزى و چشم بستن در برابر حوادث و واقعيات ، كريه و زشت و غير قابل تحمل كه مردم را به