شمس الدين حافظ
860
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
338 مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم * كه پيش چشم بيمارت بميرم نصاب حُسن در حدّ كمال است * زكاتم ده كه مسكين و فقيرم ( 1 ) چنان پر شد فضاى سينه از دوست * كه فكر خويش گم شد از ضميرم قدح پر كن كه من در دولت عشق * جوانبخت جهانم گرچه پيرم قرارى بستهام با مىفروشان * كه روز غم به جز ساغر نگيرم مبادا جز حساب مطرب و مى * اگر نقشى كشد كلك دبيرم درين غوغا كه كس : كس را نپرسد * من از پير مغان منّت پذيرم خوشا آن دم كه استغناى مستى * فراغت بخشد از شاه و وزيرم ( 2 ) من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه * ز بام عرش مىآيد صفيرم چو حافظ گنج او در سينه دارم * اگرچه مدّعى بيند حقيرم ( 3 ) .