شمس الدين حافظ
898
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
355 دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم * گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم * دوستان ! ، از راست مىرنجد نگارم ، چون كنم ؟ ! نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار * عشوهاى فرماى تا من طبع را موزون كنم زردروئى مىكشم زان طبع نازك بىگناه * ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم اى نسيم منزل سلمى خدا را تا به كى * ربع را بر هم زنم « اطلال ( 1 ) را جيحون كنم » من كه ره بردم به گنج حسن بىپايان دوست * صد گداى همچو خود را بعد ازين قارون كنم اى مه نامهربان از بنده حافظ ياد كن ( 2 ) * تا دعاى دولتِ آن حسن روز افزون كنم .