شمس الدين حافظ

894

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

353 صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم ( 1 ) * تا به كى ؟ در غم تو نالهء شبگير كنم دلِ ديوانه از آن شد كه نصيحت شنود ( 2 ) * مگرش هم ز سرِ زلف تو زنجير كنم آنچه در مدّت هجر تو كشيدم هيهات * در يكى نامه محال است كه تحرير كنم با سر زلف تو مجموع پريشانى خود * كو مجالى كه سراسر همه تقرير كنم آن زمان كآرزوى ديدن جانم باشد * در نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد : * دل و دين را همه دربازم و توفير كنم دور شو از برم اى واعظ و افسانه مگوى * من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم نيست امّيد صلاحى ز فسادى ؛ حافظ ( 3 ) * چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم ؟ ! .