شمس الدين حافظ
876
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
345 خيال روى تو چون بگذرد به گلشن چشم * دل از پى نظر آيد به سوى روزن چشم سزاى تكيهگهت منظرى نمىبينم * منم ز عالم و اين گوشهء معيّن چشم بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو * ز گنج خانهء دل مىكشم به مخزن ( 1 ) چشم سحر سرشك روانم سر خرابى داشت * گرم نه خون جگر مىگرفت دامن چشم نخست روز كه ديدم رخ تو دل مىگفت * اگر رسد خللى خون من به گردن چشم به بوى مژدهء وصل تو تا سحر همهشب ( 2 ) * به راه باد نهادم چراغ روشن چشم به مردمى كه دل دردمند حافظ را * مزن به ناوك دلدوز مردمافكن چشم .