شمس الدين حافظ

22

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

7 صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مى لعل‌فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست زاهد عالىمقام را عنقا شكار كس نشود دام بازچين * كانجا ، هميشه باد به دست است دام را در بزم دور ، يك‌دو قدح دركش و برو * يعنى طمع مدار وصال مدام ( 1 ) را اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش * پيرانه‌سر بكن هنرى ننگ و نام را ( 2 ) در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت روضهء دارالسّلام را ما را بر آستان تو ، بس حق خدمت است * اى خواجه بازبين به ترحّم غلام را حافظ مُريد جام مى است اى صبا برو * وز بنده بندگى برسان شيخ جام را ( 3 )