شمس الدين حافظ

48

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى )

80 سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش 81 به جدّ و جهد چو كارى نمىرود از پيش 82 دلم رميده شد و غافلم من درويش 83 ز چشم بد رُخ خوب تو را حافظ 84 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع 85 سحر چو بلبل بيدل دمى شدم در باغ 86 زبان خامه ندارد سر بيان فراق 87 مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق 88 اگر شراب خورى جرعه‌يى فشان بر خاك 89 هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك 90 شممت روح و داد و شمت برق وصال 91 بعهد گل شدم از توبهء شراب خجل 92 اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول 93 به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم 94 تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم 95 نماز شام غريبان چو گريه آغازم 96 چرا نه در پى عزم ديار خود باشم ؟ 97 خيال روى تو گر بگذرد به گلشن چشم 98 حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم 99 به عزم تو به سحر گفتم استخاره كنم 100 غم زمانه كه هيچش كران نمىبينم 101 سرم خوشست و به بانگ بلند مىگويم 102 بهار و گل طرب‌انگيز گشت و توبه‌شكن 103 منم كه شهرهء شهرم به عشق ورزيدن 104 كرشمه‌اى كن و بازار ساحرى بشكن 105 ز در درآ و شبستان ما منوّر كن