شمس الدين حافظ
45
ديوان حافظ شيرازى ( فارسى )
2 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را 3 خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت 4 چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست 5 خيال تو در هر طريق همره ماست 6 بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است 7 اگر چه باده فرحبخش و باد گلبيز است 8 كنون كه در كف گل جام بادهء صاف است 9 درين زمانه رفيقى كه خالى از خلل است 10 به دام زلف تو دل مبتلاى خويشتن است 11 منم كه گوشهء ميخانه خانقاه من است 12 ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است 13 خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست 14 به جان خواجه و حقّ قديم و عهد درست 15 شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست 16 به كوى ميكده هر سالكى كه ره دانست 17 رواق منظر چشم من آشيانهء تست 18 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست 19 صبا اگر گذرى افتدت بكشور دوست 20 اگر چه عرض هنر پيش يار بىادبيست 21 بنال بلبل اگر با منت سر ياريست 22 جُز آستان توام در جهان پناهى نبست 23 كنون كه مىدمد از بوستان نسيم بهشت 24 هر آن خجسته نظر كز پى سعادت رفت 25 شنيدهام سخن خوش كه پير كنعان گفت 26 چه لطف بود كه ناگاه رشحهء قلمت 27 ببين هلال محرم ، بخواه ساغر راح