الشيخ نجم الدين الطبسي ( مترجم : ابهرى ، معزى ، رمضانى )

352

موارد السجن في النصوص والفتاوى ( حقوق زندانى و موارد زندان در اسلام ) ( فارسى )

عدى بن حاتم گفت : اى امير مؤمنان ! او را به من بسپار ، من ضمانت مىكنم از ناحيهء او هيچ ناپسندى به شما نرسد . حضرت وى را به او سپرد . « 1 » گاهى گفته مىشود : دو خبر مذكور ، در جايى است كه فعّاليت سياسى يا بغى ، وجود داشته باشد ، ولى حجيّت اين دو خبر ثابت نشده است . ممكن است گفته شود : حفظ نظام و كيان اسلام و حفظ اموال و حقوق مسلمانان در نزد شرع دو امر مهمند و اين دو در بسيارى از موارد توقف دارند بر دستگيرى و حبس متهمان به انگيزهء تخليهء اطلاعاتى اگر در معرض فرار باشند . پس ظاهر اين است كه حبس جايز باشد در صورتى كه امر مهمى باشد و از نظر عرف بتوان پىگيرى كرد و از نظر عقلا محتمل باشد ، ولى لازم است در مقام عمل دقت و احتياط كامل كرد تا حيثيت افراد حفظ شود چون مقام از موارد تزاحم بين دو امر است كه بايد اهم آن‌ها از نظر ملاك اخذ شود . در عين حال حبس نه حد است و نه تعزير ، بلكه احتياط و استظهار است . 3 . سرخسى : از كثير حضرمى : از طرف در كنده ، داخل مسجد كوفه شدم ، پنج نفر را ديدم كه به على - عليه السلام - ناسزا مىگويند در ميان ايشان مردى بود كه برنسى « 2 » پوشيده بود و مىگفت : با خدا پيمان مىبندم كه او را بكشم . من او را گرفتم . همراهان او متفرق شدند او را نزد على - عليه السلام - آوردم . گفتم : من شنيدم از اين شخص كه با خدا پيمان مىبست تا شما را بكشد . حضرت فرمود : نزديك شو تو كيستى ؟ واى بر تو ! گفت : من سوار منقرىام . على - عليه السلام - فرمود : رهايش كن . گفتم : رهايش كنم ، در حالى كه با خدا پيمان بسته است تا شما را بكشد ؟ ! على - عليه السلام - فرمود : آيا قبل از اينكه مرا بكشد او را بكشم ؟ ! گفتم : او به شما ناسزا گفت . فرمود : تو هم يا به او دشنام بده ، يا رهايش كن . . . اين روايت دليل است بر اينكه كسى كه هنوز از او شورش سر نزده امام نمىتواند او را بكشد . اين روايت را حسن از ابو حنيفه نقل كرده است . [ ابو حنيفه ] گفته است : تا وقتى كه تصميم بر خروج نگرفته‌اند ، امام متعرض آن‌ها

--> ( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 3384 . ولى آنچه از تاريخ بغداد ( ج 14 ، ص 366 ) نقل شده با اين گفته مخالفت دارد ؛ زيرا مىگويد : على - عليه السلام - فرمود : با او چه كنم ؟ گفتند : او را بكش . فرمود : كسى را كه بر من خروج نكرده ، بكشم ! گفتند : زندانىاش كن . فرمود : جنايتى نكرده تا زندانىاش كنم . او را رها سازيد . ( 2 ) . جامه‌اى كه كلاه بر سر آن باشد ؛ مانند بارانى ، محمد معين ، فرهنگ فارسى ، ج 1 ، ص 514 .