ناصر خسرو

43

گشايش و رهايش ( فارسى )

را چيزى بدان معنى كه نيست مر فلان را چيزى يا گفتيمى نه هست مر فلان را هست بدان معنى كه نيست مر فلان را چيز . و اگر هست و چيز هر دو يكى بودى بايستى كه مىگفتيم فلان را هست نيست ، چنان كه هم گوييم فلان را چيز نيست . اما لفظ " نه چيز " ببايد شناخت كه باطل كردن چيزى است و پيوسته كردن نه چيز است بدان چيز كه او را ذاتى يافتنى هست . و اگر نه چيز را معنى واجب آمدى و يا نه چيز ذاتى بودى كه اشارت بر او افتادى خود چيز بودى از قياس . چون لفظ نه را به هر چيز كه پيوستى بايستى كه آن را نيز معنى بودى تا لازم آمدى ، و اين محال است از بهر آن كه چون لفظ نه را به چيزى يا به نامى بازبندى از نام‌ها ، آن نام بر آن چيز افتد كه لفظ نه بر او افكنده باشى نه بر چيزى ديگر كه از او جدا بود ؛ چنان كه كسى گويد « نه ديوار » ، اين سخن بر چيزى نيفتد و يا گويد « نه گاو » ، و يا گويد « نه مردم » ، اينجا معنى لازم نشود . اما چون لفظ نه را بازبسته شود به نامى به چيزى كه آن چيز پس يكديگر آيد و ميان آن چيزها ميانجى نبود چون شب و روز و كور و بينا و طاق و جفت و جز آن ، چون لفظ نه را بدينها [ 33 ] بازبندى نام آن ديگر كه پس از او رونده است ثبت شود چنان كه گويى نه شب گفته شد كه روز ، و گويى نه شنوا گفته شد كه كر ، و چون گويى نه كور گفته شد كه بينا ، اما بر پيوستن لفظ نه به لفظ هست ناچاره بر او افتد يا بر زمان گذشته يا بر زمان آينده ، و گفته باشى كه چيزى كه بوده است يا خواهد بود ، بوده در زمان گذشته يا خواهد بود « 1 » در زمان آينده ، بوده بر زمان گذشته نشان باشد و خواهد بود بر زمان آينده نشان باشد . و چون گويى « نيست شب » بر چيزى افتد كه در زمان گذشته بود يا در زمان آينده در

--> ( 1 ) . در اصل : بوده .