ناصر خسرو

107

گشايش و رهايش ( فارسى )

نادانستى . اگر كسى گويد : « چرا گفتى اين جهان در عذاب است و نادان است ؟ » گوييم چون كسى كارى را يك بار بكند و باز ويران كند و ديگر و سديگر بكند و همچنان كردهء خويش را تباه مىكند دانيم كه از بىدانشى مىكند ، در عذاب باشد از كار كردن به نادانى . كار اين جهان چنين است كه نبات و حيوان بيرون مىآرد و باز تباه مىكند از نادانى است به جسم ظاهر و [ 108 ] اگر اين عالم نادان نبودى آنچه نفس كل او را از بهر آن ساخته است به يك بار بيرون آوردى و از اين كار بدين بسيارى و هميشگى بازرستى . و چون مر نبات و حيوان را همىبينيم كه از چهار طبع مخالف همىآرد و باز پراكنده مىكند دانيم كه از چه پراكنده مىكند كه از مخالف جمع شده است و باقى مىنماند . و چون نبات و حيوان از جزوهاى اين جهان است و حال ايشان جمله شدن و پراكنده شدن است دانيم كه حال كل اين جهان همچنان است و چنين خواهد بود . اينجا زخم دركرد « 1 » . پس گوييم چون نفس مردم نادان باشد در سراى نادان به همجنسى كه با او دارد نادان و رنجه بماند در آتش كه گرد عالم در گرفته است ، چنان كه خداى تعالى مىگويد : « إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها » . « 2 » اما عقاب بازپس ماندن باشد كه هركه از درجهء مردمى كه دانا شدن است بازپس ماند و به ستورى بازگردد او را عقاب باشد و آن بازپس ماندن او باشد از سراى لطيف . بررس تا بدانى ، بشناس تا برهى .

--> ( 1 ) . در اصل چنين است و معلوم نشد چه بوده است . ( 2 ) . كهف ، 29 .