ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

26

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

اندازه كه دوست مى داريم و از همگان به خلافت سزاوارتر است و مردم با امام حسن بيعت كردند و او از منبر فرود آمد . ابو الفرج مى گويد : معاويه مردى از قبيلهء حمير را به كوفه و مردى از بنى قين را به بصره براى جاسوسى و گزارش اخبار گسيل داشت . هر دو جاسوس معاويه شناخته و بازداشت و كشته شدند ، و حسن عليه السّلام براى معاويه چنين نوشت : اما بعد ، مردان را به جاسوسى پيش من گسيل مى دارى ، گويى جنگ و رويارويى را دوست مى دارى ، من در اين ترديد ندارم و به خواست خداوند متعال منتظر آن باش ، وانگهى به من خبر رسيده است ، به چيزى شاد شده‌اى كه هيچ خردمندى به آن شاد نمى شود - يعنى كشته شدن امير المؤمنين على عليه السّلام - و همانا مثل تو در اين مورد همان است كه آن شاعر سروده است : « همانا داستان ما و كسانى از ما كه مى ميرند داستان كسى است كه شامگاه رفته است و ديگرى در خوابگاه مانده است كه بامداد برود . معاويه چنين پاسخ داد : اما بعد ، نامه‌ات رسيد و آنچه را نوشته بودى فهميدم ، من هم از حادثه‌اى كه پيش آمده است آگاه شدم ، نه شاد گرديدم و نه اندوهگين و نه شماتتى كردم و نه افسرده شدم و همانا پدرت على چنان است كه اعشى بن قيس بن ثعلبه سروده و گفته است « تو همان جواد و بخشنده و همان كسى هستى كه چون دلها سينه‌ها را انباشته سازند . » ابو الفرج اصفهانى مى گويد : عبد الله بن عباس هم از بصره نامه‌اى به معاويه نوشت و ضمن آن گفت : گسيل داشتن تو آن مرد قينى را به بصره و انتظار تو كه قريش را غافلگير كنى ، همان گونه كه بر يمانى ها پيروز شدى اشتباه بود و چنان است كه امية بن ابى الاسكر سروده است « به جان خودت سوگند كه داستان من و آن خزاعى كه در شب آمده است ، همچون داستان ماده بزى است كه با سم خويش در جستجوى مرگ خود زمين را مىكند . » معاويه در پاسخ او نوشت : اما بعد ، حسن بن على هم براى من نامه‌اى نظير نامه تو نوشته است و به گونه‌اى كه سوء ظنى و بد انديشى را در بارهء من محقق نمى سازد و تو مثلى را كه در مورد من و خودتان زده‌اى ، درست نگفته‌اى و حال آنكه مثل ما همانى است كه آن مرد خزاعى در پاسخ امية بن ابى الاسكر سروده و گفته است :