ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
56
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
ترا شاد و بر دشمنت پيروز گردانيد ، و سوگند به آنكه ترا به حق فرستاده است ، من به منظور حفظ جان خود از همراهى با تو باز نايستادم ، بلكه اصلا نمى پنداشتم كه تو با دشمن برخورد مى كنى و گمان نمى بردم كه جز گرفتن كاروان مسألهء ديگرى هم خواهد بود . پيامبر ( ص ) فرمود : راست مى گويى . گويد : پيامبر ( ص ) بيرون آمد و چون به ناحيهء معروف به بقع كه همان خانههاى سقيا و در واقع متصل به مدينه است رسيد ، فرود آمد و لشكرگاه ساخت و جنگجويان را سان ديد و از ميان ايشان عبد الله بن عمر ، اسامة بن زيد ، رافع بن خديج ، براء بن عازب ، اسيد بن ظهير ، زيد بن ارقم و زيد بن ثابت را برگرداند و به آنان اجازهء شركت در جنگ نداد . واقدى مى گويد : ابوبكر بن اسماعيل از پدرش از عامر بن سعد بن ابى وقاص از قول پدرش براى من نقل كرد كه مى گفته است : در آن روز پيش از آنكه پيامبر ( ص ) ما را سان ببيند برادرم عمير بن ابى وقاص را ديدم كه خويش را مخفى مىكند . گفتم : برادر ترا چه مىشود گفت : بيم آن دارم كه پيامبر ( ص ) مرا ببيند و سنّ مرا كم بشمرد و برگرداند و من دوست دارم بيرون بيايم ، شايد خداوند شهادت را روزى من فرمايد . گويد : چون از مقابل پيامبر ( ص ) عبور كرد سنّ او را كم شمرد و فرمود : برگرد . عمير گريست و پيامبر ( ص ) به او اجازهء شركت در جنگ فرمود . گويد : سعد بن ابى وقاص مى گفته است : به سبب كوچكى او من حمايل شمشيرش را گره مى زدم و بر او مى بستم و او در حالى كه شانزده ساله بود در بدر شهيد شد . واقدى گويد : چون پيامبر ( ص ) در كنار خانههاى سقيا فرود آمد به ياران خود فرمان داد از چاه آنان آب بردارند و خود از آب آن چاه نوشيد و نخستين كس بود كه از آن آب نوشيد و كنار آن چاه نماز گزارد و سپس براى مردم مدينه دعا كرد و چنين عرضه داشت : « پروردگارا همانا ابراهيم بنده و دوست و پيامبر تو براى مردم مكه دعا كرد و من ، محمد ، كه بنده و پيامبر تو هستم براى مردم مدينه فرا مى خوانم كه در پيمانه و كشت و كار و