ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

33

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

ترا در مكهّ رسوا سازم . در اين هنگام ابو البخترى ، يعنى عاص بن هشام بن حارث بن اسد بن عبد العزى ، رسيد و به ابو جهل گفت : موضوع ميان تو و او چيست ابو جهل گفت : او گندم براى بنى هاشم مى برد . ابو البخترى گفت : اى فلانى گندمى از عمه‌اش پيش او امانت بوده و پيام داده است كه برايش بفرستد آيا از اينكه گندم خودش را براى او روانه كند ، جلوگيرى مى كنى آزادش بگذار ، ابو جهل نپذيرفت و كار به آنجا كشيد كه هر يك به ديگرى دشنام داد . ابو البخترى استخوان چانه شترى را برداشت و چنان ضربتى به ابو جهل زد كه سرش را شكست و سخت او را در هم كوبيد . ابو جهل برگشت كه خوش نمى داشت پيامبر ( ص ) و بنى هاشم از آن موضوع آگاه شوند و آنان را سرزنش كنند و شاد شوند . و چون خداوند متعال اراده فرمود كه موضوع آن پيمان نامه از ميان برود و بنى هاشم از آن سختى و تنگنا گشايش يابند هشام بن عمرو بن حارث بن حبيب بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لوى در آن باره به بهترين وجه قيام كرد ، و چنان بود كه پدرش عمر و بن حارث برادر مادرى نضلة بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بود و بدين سبب از پيوستگان به بنى هاشم شمرده مى شد و ميان قوم خود يعنى خاندان عامر بن لوى مردى شريف شمرده مى شد . او معمولًا در حالى كه شترى را گندم بار كرده بود ، شبانه حركت مى كرد و خود را به دهانهء دره‌اى كه بنى هاشم در آن محاصره بودند مى رساند ، و چون بر دهانهء دره مى رسيد لگام از سر شتر برمى داشت و ضربه‌اى به پهلوى شتر مى زد و شتر وارد دره مى شد و بار ديگر شتر را خرما بار مى كرد و همانگونه مى فرستاد . هشام پيش زهير بن ابى امية بن مغيرة مخزومى رفت و به او گفت : اى زهير آيا راضى هستى كه خود خوراك بخورى و آشاميدنى بياشامى و جامه‌ها بپوشى و با زنان همبستر شوى و داييهاى تو چنان باشند كه مى دانى ، نتوانند چيزى خريد و فروش كنند و نتوانند با كسى ازدواج كنند و كسى از ايشان زن نگيرد و هيچكس با ايشان پيوندى نداشته باشد و كسى به ديدارشان نرود . همانا سوگند مى خورم كه اگر آنان داييهاى ابو الحكم بن هشام بودند و تو از او مى خواستى همين كارى را كه از تو خواسته است انجام دهد هرگز موافقت نمى كرد و پاسخ مثبت به تو نمى داد . او گفت : اى هشام واى بر تو من چه كنم كه فقط يك مردم و به خدا سوگند اگر مرد ديگرى همراه من مى بود در شكستن مفاد اين پيمان نامه قطع كننده پيوند خويشاوندى اقدام مى كردم . هشام گفت : من مرد ديگرى هم يافته‌ام . پرسيد : او كيست گفت : خودم . زهير گفت شخص سومى را هم براى ما جستجو كن . هشام پيش مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف رفت و به او گفت : اى مطعم آيا راضى هستى كه دو