ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
23
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
مرزبانى گويد : زبير بن به كار گفته است : معاويه هنگامى كه زياد را به بصره فرستاد به او گفت : عبد الله بن مرقال در محله بنى ناجيه بصره است و در خانه زنى از آنان كه نامش فلان است سكونت دارد ، سوگندت مى دهم كه كنار خانهاش فرود آيى و بر آن خانه هجوم براى و عبد الله را بيرون آرى و پيش من بفرستى . چون زياد وارد بصره شد از محله بنى ناجيه و خانه آن زن پرسيد و به آن خانه هجوم برد و عبد الله را بيرون كشيد و او را پيش معاويه گسيل داشت . عبد الله روز جمعه پيش معاويه رسيد ، رنج بسيار ديده بود و از شدت آفتابزدگى جسمش لاغر و دگرگون شده بود . معاويه هر روز جمعه دستور تهيه خوراك براى اشراف قريش و اشراف شام و نمايندگان مردم عراق مى داد ، در آن روز معاويه ناگهان عبد الله را كه سخت لاغر و چهرهاش دگرگون شده بود مقابل خويش ديد . معاويه او را شناخت ولى عمرو عاص او را نشناخت ، معاويه به عمرو گفت : اى ابا عبد الله آيا اين جوان را مى شناسى گفت : نه ، گفت : اين پسر كسى است كه در صفين مى گفت : « يك چشمى كه چندان زيسته كه از زندگى دلتنگ شده است و براى خود ارزش و اعتبارى مى جويد ناچار از شكست دادن يا شكست خوردن است » . عمرو گفت : آرى هموست ، اينك اين سوسمار درمانده را مواظب باش رگهاى گردنش را بزن و او را پيش مردم عراق برمگردان كه آنان همگى فتنهانگيز و اهل نفاق اند . علاوه بر آن خودش هم داراى هوس است و اطرافيانى دارد كه گمراهش مى كنند . سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ، اگر از دام تو بگريزد لشكرى به سوى تو گسيل مى دارد كه هياهوى شيهه اسبان آن بسيار است و روز بدى براى تو در پيش خواهد بود . عبد الله همان گونه كه در غل و بند بود گفت : اى پسر مرد سترون و دم بريده اى كاش اين حماسه و شجاعت را در جنگ صفين مى داشتى كه ما تو را به هماوردى فرا مى خوانديم و تو همچون كنيزان سياه و بزهاى زبون زير يالها و شكم اسبها پناه مى بردى . همانا به فرض كه معاويه مرا بكشد مردى گرانقدر و ستوده خصال را كشته است كه فرومايهء بخت برگشته و همچون شتر پير معيوب در بند كشيده شده نيست . عمرو گفت چنين و چنان را رها كن كه ميان آروارههاى شير ژيانى افتادهاى كه دشمن شكار است و چنان بر بينى تو نيزه خواهد زد كه بر معاديان دهان بسته