ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
22
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
معاويه اين شعر را براى عبد الله بن هاشم فرستاد . او از زندان در پاسخ چنين نوشت : « اى معاويه آن مرد ، عمرو ، را كينه دلش از حق باز مى دارد و دوستى او ناسالم است . اى پسر حرب مى بينى او كشتن مرا براى تو مصلحت مى بيند و حال آنكه عمرو كارى را پيشنهاد مىكند كه پادشاهان عجم آن را به صلاح نمى دانستند . يعنى ، آنان هيچ گاه اسير خود را در صورتى كه تسليم فرمان بود نمى كشتند . آرى ، در جنگ صفين از سوى ما حمله و نفرتى نسبت به تو ابراز شد كه هاشم و پسرش هم مرتكب آن بودند . خداوند آنچه در آن مقدور فرموده بود صورت گرفت و تمام شد و آنچه گذشت چيزى جز روياى خواب بيننده نبود . اكنون اگر مرا ببخشى از يك خويشاوند در گذشتهاى و اگر كشتن مرا مصلحت بدانى خون حرام مرا حلال پنداشتهاى . » اين روايت كه گذشت روايت نصر بن مزاحم است . ابو عبيد الله ، محمد بن موسى بن عبيد الله مرزبانى روايت مىكند كه چون كار حكومت براى معاويه استوار و تمام شد و پس از وفات على عليه السلام زياد را به حكومت بصره فرستاد ، منادى معاويه ندا داد : همانا همگان و هر سرخ و سياهى در امان خداوند است ، غير از عبد الله بن هاشم بن عتبه . معاويه سخت در جستجوى عبد الله بود و هيچ اطلاعى از او نداشت . سر انجام مردى از اهل بصره نزد معاويه آمد و گفت : تو را به محل عبد الله بن هاشم راهنمايى مى كنم ، براى زياد بنويس كه عبد الله در خانه فلان زن مخزومى است . معاويه دبير خويش را فرا خواند و چنين نوشت : از معاويه بن ابى سفيان ، امير المؤمنين ، به زياد بن ابى سفيان . اما بعد ، چون اين نامه من به دست تو رسيد ، به محله بنى مخزوم برو و آنجا را خانه به خانه تفتيش كن ، تا به خانه فلان زن مخزومى برسى و عبد الله بن هاشم مرقال را از آن خانه بيرون بياور سرش را بتراش ، جبهاى مويين بر او بپوشان و او را به زنجير بكش ، دستش را بر گردنش ببند و بر شترى بدون جهاز و پوشش سوار كن و نزد من بفرست .