ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
21
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
جنگ صفين ، و واگذارى حكومت از سوى امام حسن عليه السلام به معاويه و رفتن هيأتهاى نمايندگى پيش او ، عبد الله بن هاشم را هم كه اسير بود پيش معاويه فرستادند . همين كه عبد الله برابر معاويه رسيد عمرو عاص كه آنجا بود گفت : اى امير المومنين اين خودپسند پسر مرقال است ، مواظب اين سوسمار آزمند باش ، اين مغرور به خود شيفته را بكش كه « اين چوبدستى هم از همان درخت است » و « مار جز بچه مار نمى آورد » و پاداش بدى همچنان بدى است . عبد الله به معاويه گفت : بر فرض كه مرا بكشى من نخستين مردى نيستم كه قوم او رهايش كرده و روزگار تسليمش كرده باشد . عمرو عاص گفت : اى امير المؤمنين او را در اختيار من بگذار تا رگهاى گردنش را بريده بر شانههايش نهم . عبد الله گفت : اى عمرو عاص كاش اين شجاعت و دليرى از تو روزهاى جنگ صفين آشكار مى شد . همان روزها كه ما تو را به هماوردى فرا مى خوانديم در حالى كه پاهاى مردان از خون خيس شده بود و راهها چنان بر تو بسته شده بود كه مشرف به هلاك شده بودى و به خدا سوگند ، هم اكنون نيز اگر چنين به معاويه نزديك نبودى پيكانى بر تو پرتاب مى كردم كه تيزتر از درفش كفش دوزى است . چرا كه تو همواره بر هوس خويش مى افزايى و در سر گشتگى خود فرو رفتهاى و به ريسمان پوسيده خويش چسبيدهاى ، همچون شتر سرمست گم گشته در تاريكى شبى تيره . معاويه فرمان داد عبد الله را به زندان بردند . عمرو عاص براى معاويه چنين نوشت : « پيشنهادى آميخته با دور انديشى به تو كردم با من مخالفت كردى و حال آنكه كشتن پسر هاشم توفيق بزرگى بود . اى معاويه پدرش همان كسى است كه در جنگ مهتران تو را از پاى درآورد . چندان با ما جنگ كرد كه در صفين خونهاى ما را به اندازهء درياهاى بيكران خروشان فرو ريخت . اين هم پسر اوست و آدمى شبيه اصل خود است و اگر او را زنده نگهدارى به زودى دندان پشيمانى بر هم مى سايى » .