ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
12
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
برايم گفت از پيامبر ( ص ) شنيده است كه مى فرمايد « عمار را گروه ستمگر خواهند كشت » . عمار گفت : در اين مورد از او اقرار گرفتى گفت : آرى از او در اين باره اقرار خواستم و به آن اقرار كرد . عمار گفت : راست گفته است و اين سخن كه شنيده است براى او زيان دارد و سودى به او نمى رساند . ابو نوح گفت : اينك عمرو عاص مى خواهد تو را ببيند ، عمار به يارانش گفت : سوار شويد آنان سوار شدند و راه افتادند . گويد : ما يكى از سواران قبيله عبد القيس را كه نامش عوف بن بشر بود پيش آنان فرستاديم او رفت و چون نزديك ايشان رسيد بانگ برداشت كه عمرو عاص كجاست گفتند : همين جاست . عوف به عمرو عاص از محل عمار و سوارانى كه همراهش بودند خبر داد . عمرو عاص گفت : به عمار بگو پيش ما بيايد . عوف گفت : او از نيرنگها و تبهكاريهاى تو بيم دارد . عمرو گفت : چه چيز تو را در اين حال كه هستى ، اين چنين به من گستاخ كرده است گفت : گستاخى من از تو و ياران توست اگر مى خواهى هم اكنون تن به تن جنگ كنيم و اگر مى خواهى تو با دشمنان خود روياروى شو و در آن صورت هم تو نيرنگباز خواهى بود . عمرو گفت : تو مرد نابخردى و من مردى از ياران خود را مى فرستم كه در برابرت بايستد . گفت . هر كه را مى خواهى بفرست كه بيمى ندارم و معلوم است كه تو كسى را به اين كار نمى فرستى مگر آنكه بدبخت و شقى باشد . عمرو برگشت و ابو الاعور سلمى را پيش او فرستاد آن دو هنگامى كه روياروى شدند يكديگر را شناختند . عوف گفت : پيكرت را مى - شناسيم ولى دلت را نمى شناسيم . من تو را مومن نمى بينم بلكه تو را از دوزخيان مى دانم . ابو الاعور گفت : اى فلان ، به تو زبانى داده شده است كه خداوند بر اثر آن تو را با چهره به دوزخ خواهد افكند . عوف گفت : هرگز چنين نيست كه من به راستى سخن مى گويم و تو به باطل ، من تو را به هدايت فرا مى خوانم و بر گمراهى تو با تو جنگ مى كنم و از آتش مى گريزم ، و تو به نعمت خدا گمراهى ، به دروغ سخن مى گويى و در گمراهى جنگ مى كنى و عقاب را به جاى آمرزش و گمراهى را به جاى هدايت مى خرى . به چهره ما و چهره خودتان و سيماى ما و سيماى خودتان بنگريد ، دعوت ما و دعوت خودتان را بشنو . هيچ كس از ما نيست مگر اينكه به حق و به محمد ( ص ) سزاوارتر و نزديكتر از شماست . ابو الاعور گفت : سخن بسيار گفتى و روز سپرى مىشود . اى واى بر تو يارانت را فرا خوان تا من