ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

8

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

كس از دو سپاه بگريزد و پشت به جنگ كند . نصر مى گويد : عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه افراد هر دو سپاه اعرابى بودند كه برخى از ايشان برخى ديگر را از دوره جاهلى مى شناختند و چندان زمانى نگذشته بود كه آنان به اسلام درآمده بودند و باز مانده‌يى از آن تعصب و حميت در ايشان باقى بود و گروهى از ايشان هم در مورد اسلام و دين شناخت داشتند ، در عين حال سخت يكديگر را فرو مى كوبيدند و از گريز آزرم مى كردند تا آنجا كه نزديك بود جنگ ايشان را نابود كند و چون درگيرى تمام مى شد هر گروه وارد لشكرگاه گروه ديگر مى شدند و كشتگان خود را بيرون مى كشيدند و به خاك مى سپردند . نصر مى گويد : عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه يك بار در حالى كه على عليه السلام ميان جماعتى از قبايل همدان و حمير و تيره‌هايى از قحطانيان ايستاده بود ، مردى از شاميان بانگ برداشت : چه كسى مرا بر ابو نوح حميرى راهنمايى مىكند گفته شد : همين جاست و او را يافته‌اى ، چه مى خواهى در اين هنگام آن مرد شامى روى بند خود را كنار زد و معلوم شد ذو الكلاع حميرى است و گروهى از خويشاوندان و افراد قبيله‌اش با او بودند . ذو الكلاع به ابو نوح حميرى گفت : همراه من بيا . پرسيد كجا بيايم . گفت : از صف بيرون رويم . پرسيد چه كار دارى گفت : مرا به تو نيازى است . ابو نوح گفت : پناه بر خدا ممكن نيست من همراه تو حركت كنم مگر آنكه همراه گروهى از سپاه باشم . ذو الكلاع گفت : آن چنان لازم نيست تو پيش من آى كه براى تو عهد و امان خدا و رسولش و امان ذو الكلاع خواهد بود تا هنگامى كه به صف سواران خود برگردى . من مى خواهم از موضوعى درباره شما كه در آن شك و ترديد كرده‌ايم بپرسم . ابو نوح و ذو الكلاع حركت كردند . ذو الكلاع به ابو نوح گفت : من تو را خواستم تا براى تو حديثى را بگويم كه عمرو بن عاص در قديم و به روزگار حكومت عمر براى ما نقل كرده بود و اينك هم كه آن حديث را به ياد او آورديم همچنان آن را تكرار كرد . عمرو عاص چنين