ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

4

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

و يهوديان چنان دشمنش مى داشتند كه به مادرش تهمت زدند . » ابو العباس مى گويد : على ( ع ) به گروهى برخورد كه شيطان بر ايشان چيره شده و از دايرهء محبت نسبت به او فراتر رفته بودند تا آنجا كه به پروردگار خود كافر شدند و آنچه را كه پيامبر ايشان آورده بود منكر شدند و على را پروردگار و خداى خود پنداشتند و به او گفتند : تو آفريننده و روزى دهنده مايى . على ( ع ) از ايشان خواست تا توبه كنند و آنان را تهديد كرد و بيم داد ولى آنان همچنان بر عقيده خود پايدار ماندند ، او براى آنان گودالهاى بزرگى حفر كرد و نخست به طمع اينكه شايد از سخن و عقيده خود برگردند آنان را دود داد و چون از پذيرش حق سر برتافتند آنان را در آتش سوزاند و چنين گفت : « مگر نمى بينيد كه چون كارى ناپسند ديدم گودالهايى كندم و آتش بر افروختم و قنبر را فرا خواندم » اصحاب [ معتزلى ] ما در كتابهاى مقالات خود نقل كرده‌اند كه چون على ( ع ) آنان را در آتش افكند بانگ برداشتند و خطاب به او گفتند : اكنون براى ما كاملا روشن شد كه تو خود ، خدايى زيرا پسر عمويت كه او را به رسالت فرستاده‌اى گفت : « با آتش جز خداى آتش ، عذاب و شكنجه نمى كند » . ابو العباس از محمد بن سليمان بن حبيب مصيصى از على بن محمد نوفلى از قول پدرش و مشايخ ديگرش نقل مىكند كه مى گفته‌اند : على ( ع ) روز ماه رمضان از كنار آنان عبور كرد و ديد ايشان آشكارا چيزى مى خورند ، پرسيد : آيا مسافريد يا بيمار گفتند : هيچ كدام . پرسيد : آيا اهل كتابيد گفتند : نه . گفت : پس چيز خوردن در روز ماه رمضان چيست گفتند : تو ، تويى ، و هيچ چيز ديگر نگفتند . على ( ع ) مقصودشان را دريافت و از اسب خود پياده شد و چهرهء خويش را بر خاك نهاد و گفت : اى واى بر شما همانا كه من بنده‌اى از بندگان خدايم ، از خدا بترسيد و به اسلام برگرديد . نپذيرفتند ، چند بار آنان را به پذيرش حق فرا خواند و آنان همچنان