ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
37
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
و آن چنان بود كه رداها از تن مى افتاد و كفشها گم مى شد و سالخوردگان زير دست و پا مى ماندند ، و نه او از عثمان ياد كرد و نه از عثمان پيش او نام برده مى شد و سپس آمادهء حركت شد و مهاجران و انصار سبك بار همراهش حركت كردند و سه تن همراهى با او را در جنگ خوش نداشتند و آن سه تن سعد بن مالك و عبد اللّه بن عمر و محمد بن مسلمه بودند و على هيچكس را به زور وادار به شركت [ در جنگ ] نكرد و به همانان كه سبك بار همراهش شده بودند بسنده كرد و حركت كرد تا به كوهستانهاى قبيله « طى » رسيد در اين هنگام گروهى از قبيله ما به يارى او آمدند و او با ايشان مى توانست مردم را فرو كوبد . ميان راه به او خبر رسيد كه طلحه و زبير و عايشه به بصره رفتهاند مردانى را به كوفه گسيل داشت و آنان را فرا خواند كه دعوتش را پذيرا شدند و به بصره حركت كرد و آن شهر به تصرفش در آمد و سپس به كوفه بازگشت . كودكان و سالخوردگان و عروسها همگان از شوق و شادى ديدارش شتابان به حضورش شتافتند ، و من در حالى از على ( ع ) جدا شدم كه آهنگى جز براى حركت به شام نداشت . معاويه از گفتار خفاف هراسان شد . در اين هنگام حابس به معاويه گفت : اى امير ، او براى من شعرى خواند كه عقيدهء مرا درباره عثمان تغيير داد و على را در نظرم بزرگ ساخت . معاويه گفت : اى خفاف آن شعر را براى من بخوان و وى شعرى براى او خواند كه [ مضمون ] مطلع آن چنين است : « در حالى كه شب دامن گسترده بود و پهلوى من بر بستر آرام نمى گرفت چنين سرودم » در اين شعر چگونگى احوال و كشته شدن عثمان را آورده است و چون طولانى است از بيان تمام آن خوددارى مى كنيم و از جمله چنين مى گويد : « همانا گذشت آنچه گذشت و روزگار بر آن سپرى شد همچنان كه گذشتهها سپرى شده است ، و من سوگند به كسى كه مردم براى او حج مى گزارند سوار بر شتران لاغر اندام باريك ميان بودم . . . » گويد : معاويه [ از شنيدن آن ] درهم شكست و به حابس گفت : چنين مى پندارم كه اين شخص جاسوس على است . او را از پيش خود بيرون كن كه مبادا مردم شام