ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
38
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
را بر ما تباه كند . نصر مى گويد : عطية بن غنى ، از زياد بن رستم نقل مىكند كه مى گفته است معاويه علاوه بر نامهيى كه براى مردم مدينه نوشت ، نامههاى اختصاصى براى عبد الله بن عمر و سعد بن ابى وقاص و محمد بن مسلمه نوشت . نامهاش به عبد الله بن عمر چنين بود : « اما بعد ، همانا پس از كشته شدن عثمان هيچ كس از قريش در نظر من محبوبتر و شايستهتر از تو نبود كه مردم بر خلافت او متحد شوند . سپس اين موضوع را به ياد آوردم كه تو او را يارى ندادى و بر ياران او هم طعنه مى زدى از اين رو بر تو دگرگون شدم ولى ستيز و مخالفت تو با على اين موضوع را بر من آسان كرد و برخى از كارهاى ترا از ذهن من زدود . اينك خدايت رحمت كناد ، ما را براى گرفتن حق اين خليفهء مظلوم يارى بده كه من نمى خواهم بر تو فرمانروايى كنم بلكه آن را براى تو مى خواهم و بر فرض كه تو آن را نپذيرى به شورايى ميان مسلمانان واگذار خواهد شد . » عبد اللّه بن عمر در پاسخ او نوشت : « اما بعد ، همين انديشهء تو ، كه ترا در من به طمع انداخته است ، موجب آمده تا ترا اين چنين كند كه شدهاى . آيا از ميان مهاجران و انصار ، على و طلحه و زبير و عايشه ام المومنين را رها كنم و از تو پيروى كنم و اما اين پندار ياوهء تو كه من بر على طعنه مى زنم به جان خودم سوگند كه من از لحاظ ايمان و هجرت و قرب به رسول خدا ( ص ) و تحمل زحمت در مصاف با مشركان همپايه على نيستم ، ولى در اين مورد بر من عهد و پيمانى شده كه ناچار در آن متوقف ماندم و با خود گفتم اگر اين هدايت باشد ، امر مستحبى است كه رها كردهام و اگر گمراهى باشد شرى است كه از آن نجات يافتهام پس خود را از ما بى نياز گردان [ يارى ما را به حساب مياور ] . و السّلام . نامهء معاويه به سعد بن ابى وقاص چنين بود : « اما بعد ، همانا سزاوارترين و شايستهترين مردم به يارى دادن عثمان از ميان قريش ، اعضاى شورى بودند كه حق او را ثابت كردند و او را بر ديگران برگزيدند . با آنكه طلحه و زبير در شورى عضو بودند و همچون تو مسلمان بودند او را يارى دادند و عايشه ام المومنين هم در آن كار شتابان و سبكبار شركت كرد . اينك تو آنچه