ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

28

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

« اى معاويه ، من در اين خطبه دروغ نگفته‌ام و در مورد خاندان لوى بن غالب ، گول و نابخرد نيستم ، ولى من داراى نفسى خوددار هستم از اينكه به پيرمردى كه در عراق است تهمت بزنم ، و اگر آشكارا على را به كشتن پسر عفان متهم كنم دروغ است و در سرشت من خوى دروغگويى نيست . البته آن قوم كوشش خود را كردند و همچون كژدمها بر گرد او مى گشتند و على نه به آنان گفت : كار پسنديده‌يى كرده‌ايد و نه كار ناخوشايندى و همچون مار شجاعى كه قصد حمله داشته باشد سكوت كرد . اما در مورد پسر عفان گواهى مى دهم كه او در حالى كه از تهمتها برى و جامهء توبه كننده پوشيده بود كشته شد . آرى در در آن فتنه زبير را جوش و خروشى بود و طلحه نيز در آن سخت كوشا بود و شوخى نمى كرد . هر چند آن دو پس از آن ، توبهء خود را آشكار كردند ولى اى كاش مى دانستم سرانجام آن دو چيست » گويد : چون اين شعر عبيد الله بن عمر به اطلاع معاويه رسيد كسى پيش او فرستاد و او را راضى كرد و گفت : همين اندازه از تو براى من كافى است . نصر بن مزاحم از عبيد اللّه بن موسى نقل مىكند كه مى گفته است شنيدم سفيان بن سعيد ، كه به سفيان ثورى معروف است ، مى گفت : من در اين موضوع كه طلحه و زبير نخست با على بيعت كردند هيچ ترديد ندارم و چنين نبوده است كه آن دو به سبب ستم على ( ع ) در حكمى يا تصرف او در غنيمتى بر او خشم و كينه گرفته باشند و هيچ كس با على جنگ نكرده است مگر اينكه على ( ع ) به حق سزاوارتر از او بوده است . نصر همچنين مى گويد : كه على عليه السّلام از بصره ، روز اول رجب سال سى و ششم هجرت به كوفه رسيد و هفده ماه مقيم كوفه بود و در اين مدت تبادل نامه ميان او و معاويه و عمرو عاص ادامه داشت و سپس به سوى شام حركت كرد . نصر مى گويد : از ابى الكنود و ديگران روايت شده است كه على عليه السّلام پس از جنگ جمل دوازده شب از رجب سال سى و ششم گذشته بود كه وارد