ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

27

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

نصر بن مزاحم در كتاب صفين خود نقل مىكند كه چون عبيد اللّه بن عمر بن خطاب به شام و پيش معاويه آمد معاويه به عمرو عاص پيام داد كه خداوند با آمدن عبيد اللّه بن عمر به شام عمر بن خطاب را براى تو زنده كرده است . چنين انديشيده‌ام كه او را وادار كنم خطبه‌يى ايراد كند و گواهى دهد كه على عثمان را كشته است و به على دشنام دهد . عمرو عاص گفت : آنچه انديشيده‌اى درست و به مصلحت است . معاويه به عبيد اللّه بن عمر پيام فرستاد و احضارش كرد و چون آمد به او گفت : اى برادرزاده نام پدرت بر توست . با تمام قدرت بنگر و سخن بگو كه تو شخص مورد اعتمادى و هر چه بگويى تصديق مىشود . اينك به منبر برو و به على دشنام بده و گواهى بده كه او عثمان را كشته است . عبيد اللّه بن عمر گفت : اى امير دشنام دادن به او چگونه ممكن است كه پدرش ابو طالب و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است و من درباره حسب و نسب او چه مى توانم بگويم اما شجاعت و نيرومندى او چنان است كه دلاورى كوبنده است . ارزش جنگهاى او نيز چنان است كه مى دانى ، ولى من خون عثمان را بر گردن او خواهم نهاد . عمرو عاص گفت : به جان پدرت ، در اين صورت دمل را فشرده‌اى [ همين كافى و بسيار خوب است ] . و چون عبيد اللّه بن عمر بيرون رفت ، معاويه گفت : به خدا سوگند اگر نه اين بود كه هرمزان را كشته است و از على بر جان خود مى ترسد هرگز پيش ما نمى آمد . نمى بينى چگونه على را مى ستايد عمرو عاص گفت : اگر بر چيزى [ كاملا ] پيروز نمى شوى چنگال بزن . گويد : گفتگوى آن دو به اطلاع عبيد اللّه بن عمر رسيد و چون براى سخنرانى برخاست آنچه خود مى خواست گفت و چون مى خواست دربارهء على سخن گويد خوددارى كرد و سخنى نگفت ، و چون از منبر فرود آمد معاويه به او پيام فرستاد كه اى برادرزاده ، يا گرفتار گمراهى و كم خردى هستى يا خيانت كردى . عبيد اللّه پيام داد كه خوش نداشتم در مورد مردى كه عثمان را نكشته است گواهى قطعى بدهم و دانستم كه مردم از من مى پذيرند و بدين سبب آن را رها كردم . معاويه او را از خود راند و او را خوار و سبك كرد و تبهكارش خواند . عبيد اللّه بن عمر [ چنين سرود و ] گفت :